_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۹۰۰ ـ جمعه ۸ تیر ۱۳۹۷

  No. 900 - Friday June 29th 2018

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

   


مهدی اخوان ثالث (م. امید)

[۱۳۶۹ ـ ۱۳۰۷ خورشیدی/ ۱۹۹۰ ـ  ۱۹۲۸ میلادی]

دریغ و درد

رثای آن پریشادخت

 

چه درد آلود و وحشتناک!

نمی گردد زبانم که بگویم ماجرا چون بود.

دریغ و درد،

هنوز از مرگ نیما من دلم خون بود

 

چه بود؟ این تیر بی رحم از کجا آمد؟

که غمگین باغِ بی آواز ما را باز

درین محرومی و عریانی‌ی پاییز،

بدینسان ناگهان خاموش و خالی کرد

از آن تنها و تنها قمری‌ی محزون و خوش‌خوان نیز؟

 

چه وحشتناک !

نمی آید مرا باور.

و من با این شبخون های بی شرمانه و شومی که دارد مرگ

بدم می آید از این زندهگی دیگر.

 

ندانستم ، نمی دانم چه حالی بود؟

پس از یک عمر قهر و اختیارِ کفر ،

ــ چه گویم ، آه ــ

نشستم عاجز و بی اختیار ، آن گاه

به ایمانی شگفت آور ،

بسی پیغام ها ، سوگندها دادم

خدا را ،  با شکسته تر دل و با خسته تر خاطر.

ــ و در من باوری بی شکّ و از من سخت ناباور ــ

نهادم دست های خویش چون زنهاریان بر سر

که زنهار ، ای خدا ، ای داور ، ای دادار ،

مبادا راست باشد این خبر ، زنهار !

تو آخر وحشت و اندوه را نشناختی هرگز.

وَنَفْشُرده ست هرگز پنجه ی بغضی گلوی ات را

تو را هم با تو سوگند ، آی !

مکن ، مپسند این ، مگذار.

خداوندا ، خداوندا ، پس از هرگز ،

پس از هرگز همین یک آرزو ، یک خواست

همین یک بار.

 

ببین غمگین دلم با وحشت و با درد می گرید

خداوندا ، به حق هرچه مردان اند ،

ببین یک مرد می گرید

 

چه بی رحم اند صیادانِ مرگ ، ای داد !

و فریادا ، چه بی‌هوده است این فریاد

نهان شد جاودان در ژرفتای خاک و خاموشی

پریشادخت شعر آدمیزادان

چه بی رحم اند صیادان

نهان شد ، رفت

ازین نفرین شده ، مسکین خراب آباد

دریغا آن زن ِ مردانه تر از هرچه مردان اند ؛ آن آزاده ، آن آزاد

 

تسلی می دهم خود را

که اکنون آسمان ها را ، زچشمِ اخترانِ دور دستِ شعر

بر او هر شب نثاری هست ، روشن مثل شعرش ، مثل نام‌اش پاک.

ولی دردا ! دریغا ، او چرا خاموش ؟

چرا در خاک ؟

تهران ـ بهمن ۱۳۴۵

بيژن الهی

[۱۳۸۹ ـ ۱۳۲۴ خورشیدی/  ۲۰۱۰ ـ ۱۹۴۵ میلادی]

پنجمین تکبیر

 

می پیچد و پنج بار

باز می پیچد

تقه در جمجمه ی خالی

تقه از چکه ی اولی

هر باره، به لحن، اما

اختلاف می گیرد و

آخر بار

به واژه‌یی می ماند

که در زبان تازه است

دشت ها انتظار نبرده اند ــ

و روزهاست،

روزهای بارانی،

که تو مرده ای و نمی دانی.

 

مرا باز می آورند

از بنفش عطسه آور زنبق ها

ز سنتورهای جوباری

از روح تو که زلزله ‌یی بود

تا بهمنی عظیم فرو ریزد

در جاده های زمستانی‌ی سالِ هزار و سیصد و چند

از گام های تو

که در قلب من ندا می داد

از چشم گربه ام

که روز را به شب

از خط به دایره می برد

از یک دریچه ی روشن بر فراز سر ماها

تا با کمال احترام

در نوروز نفس های ام

شقه کنند.


 

مرضیه شاه بزاز

رقص باد

 

دشت و سوار و مادیان، در زنجیر

دخترک ایلاتی!

از ملال زندان این شهر

در طرحِ پیکاری، کدام راه گریز را می جویی

هنگامی که رامشگران در بندند

و جیرجیرکها بزرگترین سمفونی‌ی فلات را می نوازند

و رقاصه گان به هر سازی می رقصند

و شرجیِ‌ی بدبو و سنگین راه نفس را می بندد

و تماشاچیان به گوش، کر و چشمشان کور،

به لودهگی می خندند

و قاصدان لال اند

دخترک ایلاتی

آتش و سوار و مادیان در زنجیر

 با چین چینِ دامن کدام تند باد

 بر پاشنه ی رویا اینگونه می چرخی؟

 

آتلانتا ـ ۱۱سپتامبر ۲۰۱۷


 

       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۹۰۰ ـ جمعه ۸ تیر ۱۳۹۷

  No. 900 - Friday June 29th 2018

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی دهم  و  یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



سرهندی

شیخ ناصرعلی سرهندی (سهرندی)

ملقب به صایبای ثانی

 (شاعرِ پارسی‌سرای هند)

[پایانه‌ی سده‌ی یازدهم تا آغازه‌ی دوازدهم قمری / هژدهم میلادی]

 

۱

بی حاصلان که خانه به سیلاب داده اند

فرش کتان به غارت مهتاب داده اند

گردون و نیم قطره مروت نصیب نیست

چون شیشه از گداز خودم آب داده اند

ناز این قدر به نعمت دنیا ز بهر چیست

این قطره را به دست تو در خواب داده اند

دیگر ز نارسایی ی امید ما مپرس

این رشته را به چرخ فلک تاب داده اند

با ناز عشق دم چه زند ای علی حباب

این پیچ و تاب شوق به گرداب داده اند

 

۲

نکویی گر رود زین بحر نیکوتر شود پیدا

چو گیرد قطره یی راه عدم گوهر شود پیدا

به طاعت کوش گر عشق بلاانگیز می خواهی

متاعی جمع کن شاید که غارتگر شود پیدا

ز رفتن وانخواهم ماند در راه طلب هرگز

چو شمع از خارهای پای من از سر شود پیدا

به پیری سعی کن گر در جوانی رفت کار از دست

زر گم گشته در آتش ز خاکستر شود پیدا

غبار خاطر داناست اظهار هنر کردن

صفا برخیزد از آیینه چون جوهر شود پیدا

به رنگ ابر پنهان است دریا در غبار من

اگر خاک مرا جویند چشم تر شود پیدا

علی! شعرم به ایران می برد شهرت از آن ترسم

که صایب خون بگرید آب در دفتر شود پیدا

 

 

۳

چو بزم بی‌خودی دامن گرفت از خویشتن رفتم

به‌خاطر لغزش پایی از این ره ماند و من رفتم

دهان غنچه بوسیدم ز خود رفتن به یاد آمد

به کف دامان بوی گل گرفتم از چمن رفتم

نگیرد گرد الفت دامن غربت مزاجان را

به رنگ موج هر جانب که رفتم با وطن رفتم

نمی‌دانند بی‌دردان سفرهای حریفان را

که تا اقصای عالم بر پر و بال سخن رفتم

علی طاقت ندارد جلوه‌ی نازک نهالان را

فغانی گر دلی داری تو باش این‌جا که من رفتم۱

۱ ـ مصرع از بابا فغانی‌ی شیرازی ست

 

۴

از پی‌ی ضبط فغان بر دل گرفتم راه را

در گره بستم چو اخگر شعله‌های آه را

صبح اقبال هما از استخوان طالع شود

نیست جز سختی نصیبی مردم آگاه را

مدتی شد آرزومند عتاب قاتل‌ایم

ما به روی تیغ می‌بینیم دایم ماه را

در زمستان جبه‌ی درویش باشد آفتاب

پوستین گرم اگر مغرور دارد شاه را

این‌قدر بر خرمنم ای برق می‌تازی چرا

در جهان مگذار از هستی نشان کاه را

در ضلالت تا نیافتادم سعادت رو نداد

راهبر پیدا نشد تا گم نکردم راه را

یک نفس غافل مشو از حیله‌ی دنیا علی

از قفا شیری نهان می آید این روباه را


۵

کردیم رفو از پرِ خود چاکِ قفس را

بستیم بر او این همه درهای هوس را

از آبله‌های دل فریاد پرستان

یک آبله در کام و زبان است جَرَس را

این صاف دلان محرم تسخیر نسیم‌اند

زنجیر بود جوهر آیینه نفس را

صد لختِ جگر از دهنِ چاک فکندیم

آراسته‌ایم از چمن عشق قفس را

از شحنه میاندیش و زپیمانه مپرهیز

بی‌آب کند آتشِ می تیغِ عسس را

آمیزش غم با دل عشاق گران است

گیرایی‌ی صحبت نبود شعله و خس را

پابند هوس حاجت زنجیر ندارد

دام است همین موجِ عسل پای مگس را

در چشم صدف آبِ روان ریگ روان است

لب تشنه‌ی زحمت نخورد شربتِ کس را

در شهرِ فنا هم ننمودیم اقامت

از بس که علی تیز جهاندیم فَرَس را

 

۶

عشق سرگرم تماشا، صنمی پیدا نیست

دانه‌ها ریگ روان گشته نمی پیدا نیست

نیست مردی که ز سر منزل دنیا گذرد

دامن دشت فراخ است دری پیدا نیست

یاد روزی که بتان قسمت ما می‌کردند

خاک ما نکهت گل شد کَرَمی پیدا نیست

عشق بی جلوه‌ی معشوق تجلی نکند

سینه‌ها چشمه ی خون شد اِلمی پیدا نیست

جام خندید که ما آینه ی معشوق‌ایم

شیشه فریاد برآورد خُمی پیدا نیست

ما علی جلوه‌ی بی اول و آخر دیدیم

به گمان رفتم و بیشی و کمی پیدا نیست

         
       

بالای صفحه