_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۹۰۱ ـ جمعه ۱۵ تیر ۱۳۹۷

  No. 901 - Friday July 06th 2018

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


احمد شاملو

[۱۳۷۹ ـ ۱۳۰۴ خورشیدی / ۲۰۰۰ ـ ۱۹۲۵ میلادی]

بادها

 

امشب دوباره

بادها

افسانه‌ی کهن را آغازکرده‌اند

 

ــ بادها!

بادها!

خنیاگرانِ باد!

 

خنیاگرانِ باد

ولیکن

 سرگرمِ قصه‌های ملول اند  . . .

 

 

ــ خنیاگرانِ باد

امشب

رُکسانا

با جامه‌ی سفیدِ بلندش

پنهان ز هر کسی

مهمانِ من شده‌ست و کنون

مست

بر بسترم

افتاده است.

 [این قصه ناشنیده بگیرید!]

 

کوته کنید این همه فریاد

خنیاگرانِ باد!

بگذارید

رُکسانا

در مستیِ‌ی گران اش امشب

این‌جا بمانَد تا سحر.

های!

خنیاگرانِ باد!

اگر بگذارید!

 

 

آن‌گاه

از شرمِ قصه‌ها که سخن‌سازان

خواهند راند بر سرِ بازار،

دیگر

رُکسانا

هرگز ز کلبه‌ی من بیرون

نخواهد نهاد پای

 

 

بیرونِ کلبه، بادها

پُرشور می‌غریوند

 

ــ آرام‌تر!

بی‌رحم‌ها!

خنیاگرانِ باد!

 

خنیاگرانِ باد، ولیکن

سرگرمِ قصه‌های ملول اند

آنان

از دردهای خویش پریش اند،

آنان

سوزنده‌گانِ آتشِ خویش اند

 

۱۳۳۰

 

عیدی نعمتی

دو شعر

 

۱

چه قدر سکوت

دراین ساحل است

چه قدر رنگ دراین دریا .

پاییز

خم می شود روی گل ها و

سطل سطل رنگ برمی دارد

می پاشد روی دریا و

روی خیال من .

چه قدر رنگ

در این ساحل است

چه قدر فریاد در این دریا .

 

۲

در گلوی ام

چند آواز خاکستر شوم

در چشمم

چند چراغ  خاموش

من از ارتفاع زخم

به عاطفه ی دست تو می رسم

به اقلیم رویا

باران

رد نمک را از زخم های کهنه می شوید

کمی پیش تر بیا

فهم رویا از حضور تو آغاز می شود

کمی پیشتر بیا

شب روشن می شود!


 

فاطمه شمس

حباب

 

استخوان حباب نیست که بترکد

ذره ذره می‌شکند

فوت می‌کنم

به خانه، به خیابان، به تخت

به عکس مادربزرگ که به گذشته پرتابم می‌کند.

 

حباب دور سرم می‌ترکد

ماهی‌ها بیرون می‌ریزند

دست و پا می‌زنند

آب تا زانوی خیابان بالا می‌آید

نصف، آدم‌ام، نصف، ماهی.

 

نهنگی بالا می‌آورم

صد هزار حباب می‌شود و می‌بلعمشان

استخوان‌هام را فوت می‌کنم،

به خاک، به آتش،

به آینده‌ی شکننده‌ی شکننده.

 دوازدهم ـ شانزدهم ژانوبه ۲۰۱۴




















 

       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۹۰۱ ـ جمعه ۱۵ تیر ۱۳۹۷

  No. 901 - Friday July 06th 2018

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی دهم  و  یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



شوکت بخاری

خواجه محمد بخارایی

متخلص به شوکت

[پایانه ی سده ی یازدهم تا آغازه ی دوازدهم قمری / هژدهم میلادی ]

 

۱

آن جا که بود منزلم از بودنشان چیست

حیرت به مکانی که مرا برد مکان چیست

آیینه ام از نور نظر می کشد آزار

تا عاقبت کار من از همنفسان چیست

ابنای جهان را دل بیدار نباشد

این قافله را بار به جز خواب گران چیست

کیفیت غفلت چو بود باده چه حاجت

چون هست گران جانی ی ما رطل گران چیست

کارت به خموشی کشد از گفتن بسیار

جز قطع سخن حاصل این تیغ زبان چیست

شوکت گذر از اطلس افلاک چو مردان

آرایش خود این همه مانند زنان چیست

 

۲

چون ناقه کند جلوه ی مستانه خراب ایم

از شعله ی آواز جرس سینه کباب ایم

آرام نداریم به صحرای محبت

از حلقه ی زنجیر جنون پا به رکاب ایم

ما را جگر تشنه به میراث رسیده ست

ما خشک لب سلسله ی موج سراب ایم

سیلاب بود موج هنر کلبه ی ما را

ز آب گهر خود چو صدف خانه خراب ایم

بی خود شده از گرمی ی کیفیت ما خلق

در ساغر خورشید قیامت می ی ناب ایم

با شد دل شیرین سخنان تنگ ز دست اش

شوکت به نی ی خامه ی خود در شکر آب ایم

 

۳

ز بس گرم شتاب از جوش شوق برق تاثیرم

به مغز لاله رنگ داغ ریزد گرد شبگیرم

نگاه شوخ او از بس مرا گرم جنون دارد

رم آهوست دود شعلهی آواز زنجیرم

به رنگی از تغافل‌های خوبان آب گردیدم

که می ریزد ز مژگان قلم چون آب تصویرم

به گرد خانه ام سیل فنا رنگ وطن ریزد

همانا کرده اند از خاک دامنگیر تعمیرم

نشان نازک خود گشته ام از طالع وارون

بود از آب پیکان حلقه ی گرداب زه‌گیرم۱

در این صحرا شکاری غیر گمنامی نمی‌بینم

بود هم آشیان شهپر عنقا پر تیرم

مباش از غفلت من زینهار آسوده، ای دشمن !

که خون ریزی ست چون خوابیدن شمشیر تعبیرم

چنان بالید از تحسین آصف شعر من شوکت

که از آیینه بتوان دید عکس حسن تقریرم

۱. زه گیر : انگشتری که از شاخ حیوان  یا استخوان  سازند و به وقت تیراندازی در انگشت کنند.

۴

نگه شوخ تو مست از می‌ی آرام بود

گردش چشم تو بالیدن بادام بود

باده‌ی لعل لب‌ات نشأه‌ی رنگین دارد

خط یاقوت در این بزم خط جام بود

نیست از لطف به من نیم نگاهی که تو راست

مژه‌ات چون به هم آید لب دشنام بود

بس که از حلقه‌ی احباب رمیده‌ست دل‌ام

قطره‌ی باده به چشمم گره دام بود

قسمت شوکت مهجور ز چشم سیه‌اش

نگهی باشد و آن نیز به پیغام بود


۵

آبروی عشرت از ناشادی‌ی ما می‌چکد

خون سیل از دامن آبادی‌ی ما می‌چکد

می‌خوریم افسوس تا کردیم ترک بنده‌گی

خون حسرت از خط آزادی‌ی ما می‌چکد

ای سواد کعبه‌ی مقصود روشن شو که باز

اشک گم‌راهی ز چشم هادی‌ی ما می‌چکد

قطره‌ی آبی که می‌گردد درِ گوشِ اثر

از فغان شوکت فریادی‌ی ما می‌چکد

۶

ره کی بود به خلوت ناز تو آه را

بیرون کند ز اینه عکس‌ات نگاه را

از بهر خواب دیدن زلف تو شام هجر

خوابانده‌ام به نکهت سنبل نگاه را

شد تکیه‌گاه راحت ما سنگ کودکان

از که‌رُبا به کوه بود پشتِ کاه را

راهی که کوته است دراز است بی رفیق

باشد دوپای تیغِ دو دم قطعِ راه را

بیدار دل کسی‌ست که وضع ملایم‌اش

گیرد به موم آینه‌ی صبحگاه را

دیر و حرم به دیده‌ی روشن‌گهر یکی‌ست

پیچیده جون دو رشته به هم این دو راه را

مست ام زصاف یاده ی لعلی که کرده است

آلوده‌ی شراب حریر نگاه را

شوکت ز فیض همت خود بارها به هم

آمیختم چو شیر و شکر مهر و ماه را

 

۷

مینا بلند شد که ز خود واکند مرا

گردن کشید خضر که پیدا کند مرا

چون قطره آرمیده‌گی‌ام عقده ی دل است

بی طاقتی کجاست که دریا کند مرا

او داده با دو دست سر خویش را برون

از روزن دلم که تماشا کند مرا

شوکت کجاست شوق جنونی که تا ابد

بی‌هوده گرد کوچه‌‌ی دل‌ها کند مرا

 

         
       

بالای صفحه