_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره‌ی ۹۰۲ ـ جمعه ۲۲ تیر ۱۳۹۷

  No. 902 - Friday July 13th 2018

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


نصرت رحمانی

[۱۳۷۹ ـ ۱۳۰۸ خورشیدی /  ۲۰۰۰ ـ ۱۹۲۹ میلادی]

شکار شعر

قوت شاعره ی من سحر از فرط ملال

متنفر شده از بنده گریزان می رفت 

حافظ ( قزوینی)

با این كه تا پگاه پاسی نمانده بود

ماسیده بود روی پنجره لرد سیاه شب

آب نرم نرمك می بافت گیسوان

آرام می چمید و زمزمه می كرد

در زیر بیدهای پریشان

 

ساز قلم به دست گرفتم

آرام زخمه كشیدم

بر پرده ی نژند پریشیده ی روان

بر تارهای گم شده ی احساس

من می زدم و آب زمزمه می كرد ، های ... های

 

در گرمگاه كار

حس كردم آه ... چیزی مرا به سوی درون پیش می كشد

بی حوصله چو جیوه ی فرّار . . .، مرگ وار

بهتر بگویم : چیزی به سان خواب

من را فسون نموده و با خویش می برد

چیزی چنان زمان

 

دیری نرفت و رفت

ساز قلم رها شد از دستم

پلك های خسته روی دیده بال كشیدند

 

صوت و كلام و شكل

تبخیر گشته پریدند

بیدار و خواب ، دیدم

دیدم نشسته است زیر حباب مه

سركش تر از غرور

غمگین تر از غبار ، دلكش تر از بهار

در روبه روی من ، گویی به انتظار

 

من مرد كارم

از پیش دام و دانه ریخته بودم

از خویش خویشتن گریخته

احساس و اندوهان را در سینه بیخته

و غربال را به میخ آویخته بودم

 

دستم فصیح گشت

شورم بلیغ

بر خشك كشتگاه لبانم ترنمی بارید

تا خواستم بخوانم اش ، آن‌گه بگیرم اش

چیزی . . . چو فش فش ماری

 

از بند بند مهره ی پشتم

بالا خزید ، در هم دوید

چنان تَرَك یاس بر ساغر امید

و ریخت در تار و پود وجودم

 

در هم شكست جام شكرخواب بامداد

پلكان خسته را چو گشودم

پرنده ی الهام شعر من

قه‌قه زنان پرید

تا دور . . .، دور دید

 

در آبی ی بلند

افعی ی زرد چنبره یی بست

و نیش آفتابی ی او

چون نیزه یی طلایی

در گود نی نی چشمان من شكست


اکبر اکسیر

دو شعر

 

۱

با کوران و کران

 

ون گوگ، گوش را برید گذاشت روی چشم

نقاشی، دیدنی شد

نیما، زبان را برد گذاشت روی گوش

شعر، شنیدنی شد

تو کور و کری، سردبیر چه تقصیری دارد؟!

 

۲

پاپوش

 

جهان در اول دایره بود

بعد از تصادف با یک کفشدوزک

ذوزنقه شد

تا در چهار گوشه ی ناهمگون آن بنشینیم

و برای هم پاپوش بدوزیم!


 

مهین مهریار

تا  تو از خاطره ها می آیی

 

تو و این مخمل گسترده ی شب

که مرا می خواند تا بستر خواب،

                             همزمان می آیید.

خسته از روز چو می ایم

پلک چشمانم

از خواب گرانبار است . . .

و شب از پنجره ها می اید

می کشد چادر مشکی ش را بر سر من

و تو از خاطره ها می آیی

و می آویزی بر چشمانم . . .

تا تو از خاطره ها می آیی

و می افشانی مهر بر این پیکر سرد

می گریزد خواب

می رمد شب ز اتاق

روشنایی ها

بال می گسترد از دامن شب

صبح می اید

تا

روز را

بار دگر

بار دگر

بی تو آغاز کنم




















       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۹۰۲ ـ جمعه ۲۲ تیر ۱۳۹۷

  No. 902 - Friday July 13th 2018

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی دهم  و  یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



جویای تبریزی

میرزا داراب‌بیگ تبریزی

متخلص به جویا

(شاعر پارسی‌گوی هند)

[پایانه‌ی سده ی یازدهم تا آغازه‌ی دوازدهم قمری /  هژدهم میلادی ]

 

۱

شب که عریان به بر آن شوخ قدح نوشم بود

یک بغل نور چو فانوس در آغوشم بود

ابر رحمت شد و بارید به دل مایه ی فیض

گوهر چند  که از لعل تو در گوشم بود

آن چه مینای فلک ریخت به پیمانه ی مهر

بی تکلف نمی از ساغر سرجوشم بود

شکر کـ از عشق سبک بار تعلق شده ام

آرزو کوه گرانی به سر دوشم بود

چون ز خود در ره بی پا و سری می رفتم

بیشتر ناله ی نی راهزن هوشم بود

شور در گنبد گردون شب هجران جویا

تا سحرگه ز فغان لب خاموشم بود

 

۲

ما خاک ره جلوه ی آن سرو روان ایم

دل داده و جان باخته اش از دل و جان ایم

از سیل سراب است خطر خانه ی ما را

چون نقش قدم بر حذر از ریگ روان ایم

رفتند عزیزان و چو نقش پی ی سالک

ماه خاک نشین از پی ی آن راه روان ایم

رفتیم به بال نگه از خویش چو شبنم

تا بر رخ خورسید مثال اش نگران ایم

هرگز سر تسلیم ز فتراک نپیچیم

ما حلقه به گوشان خم زلف بتان ایم

در بند گرفتاری ی دل هاست شب و روز

تا بنده ی آزادی ی آن سرو روان ایم

در روز مجویید ز جویا سخن عشق

شب ها همه شب شمع صفت چرب زبان ایم

 

۳

همتم تا دست پر زور هوس پیچیده است

در دل تنگم حباب آسا نفس پیچیده است

می‌چکد خون نیاز عاشق از بال و پرت

ای کبوتر نامه را دست چه کس  پیچیده است

از زمین تا آسمان آوازه‌ی بی‌داد اوست

ناله ام در تنگنای این قفس پیچیده است

تا دل صد چاک را دردت به شور آورده است

در فضای سینه آواز جرس پیچیده است

شب شراری در دل از گرمی‌ی خونی اوفتاد

در سراپا آتش‌ام مانند خس پیچیده است

باده‌ی غفلت ز هوش‌اش برده تا صبح نشور۱

بر تو بی جا این قدر جویا عسس پیچیده است

۱. نشور : زنده شدن


۴

پرده از کار تو بی باکی‌ی صهبا برداشت

کوه تسکین تو را زور می از جا برداشت

کاش برداشتی از خواهش  دنیا دل را

آن که بر دوش هوس بار تمنا برداشت

داده رم وحشت ما کوه‌کن و مجنون را

این به کهسار شد و آن رهِ صحرا برداشت

نقش نعلین تجرد سزدش مهر منیر

آن که پا از سر دنیا چو مسیحا برداشت

کرد آزاد شب هجر تو فیض اشکم

زور این سیل مرا سلسله از پا برداشت

عشق جویا چو به تعمیر خرابی پرداخت

طرح ویرانی‌ی دل‌ها ز دل ما برداشت

 

۵

سینه‌ی صد چاک مانند قفس داریم ما

ناله‌ی پهلو شکافی چون جرس داریم ما

رازدار عشق را نبود مجال دم زدن

بخیه بر زخم دل از تار نفس داریم ما

عاقبت با گوشه‌یی از هر دو عالم ساختیم

کنج چشم سرمه آلود هوس داریم ما

عشق سرکش را به جسم زار الفت داده ایم

صد نی‌ستان شعله در آغوش خس داریم ما

زنده‌گانی در گرفتاری‌ست مارا چون حباب

از قفس گوییم جویا تا نفس داریم ما

 

۶

گذشتم از سر عشق‌ات من و خیال دگر

گل دگر، چمن دیگر و نهالِ دگر

بس است در شب هجر توام توانایی

همین قَدَر که ز حالی روم به حال دگر

امیدوار به عفوم چنان‌که می‌ترسم

مباد بیم گناهم شود وبال دگر

نشست تا به دلم چون نگین انگشتر

فزود جوهر حسن تورا جمال دگر

ز آه ِ ما که شد امروز تیره آینه‌ات

کشیده‌ایم ز روی تو انفعال دگر

ز قید نفس رهایی به سعی ممکن نیست

ز دام خویش پریدن توان به بال دگر

شنیدن خبر مرگ همگنان  جویا

بس است بهر دل زنده گوشمال دگر

 
















         
       

بالای صفحه