_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره‌ی ۹۰۳ ـ جمعه ۲۹ تیر ۱۳۹۷

  No. 903 - Friday July 20th 2018

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

   


سهراب سپهری

[۱۳۵۹ ـ ۱۳۰۷ خورشیدی /   ۱۹۸۰ ـ  ۱۹۲۸ میلادی]

بي روزها عروسك

 

اين وجودي كه در نور ادراك

مثل يك خواب رعنا نشسته

روي پلك تماشا

واژه هايي تر و تازه مي پاشد .

چشم هاي اش

نفي ی تقويم سبز حيات است .

صورت اش مثل يك تكه تعطيل عهد دبستان سپيد است .

 

سال ها اين سجود طراوت

مثل خوشبختي ی ثابت

روي زانوي آدينه ها مي نشست .

صبح ها مادر من براي گل زرد

يك سبد آب مي برد،

من براي دهان تماشا

ميوه ی كال الهام مي بردم.

 

اين تن بي شب و روز

پشت باغ سراشيب ارقام

مثل اسطوره مي خفت .

فكر من از شكاف تجرد به او دست مي زد .

هوش من پشت چشمان او آب مي شد.

روي پيشاني  ی مطلق او

وقت از دست مي رفت.

پشت شمشاد ها كاغذ جمعه ها را

انس اندازه ها پاره مي كرد.

اين حراج صداقت

مثل يك شاخه ی تمر هندي

در ميان من و تلخي ی شنبه ها سايه مي ريخت.

يا شبيه هجومي لطيف

قلعه ی ترس هاي مرا مي گرفت.

دست او مثل يك امتداد فراغت

در كنار "تكاليف" من محو مي شد.

 

( واقعيت كجا تازه تر بود ؟

من كه مجذوب يك حجم بي درد بودم

گاه در سيني ی  فقر خانه

ميوه هاي فروزان الهام را ديده بودم.

در نزول زبان خوشه هاي تكلم صدادارتر بود

در فساد گل و گوشت

نبض احساس من تند مي شد.

از پريشاني ی اطلسي ها

روي وجدان من جذبه مي ريخت.

شبنم ابتكار حيات

روي خاشاك

برق مي زد.)

 

يك نفر بايد از اين حضور شكيبا

با سفرهاي تدريجي باغ چيزي بگويد.

يك نفر بايد اين حجم كم را بفهمد،

دست او را براي تپش هاي اطراف معني كند،

قطره یي وقت

روي اين صورت بي مخاطب بپاشد.

يك نفر بايد اين نقطه محض را

در مدار شعور عناصر بگرداند.

يك نفر بايد از پشت درهاي روشن بيايد.

 

گوش كن، يك نفر مي دود روي پلك حوادث:

كودكي رو به اين سمت مي آيد.

 

 حسین شرنگ

دو شعر

 

۱

به اسفندیار براهنی

می‌ آیی‌

می‌ پوشی این واژه‌ها را

آسمان دست کودک را قلقلک می‌‌دهد

پرنده چندی

بر سرعت سنگ می‌‌آساید

خرس چسبناک

با کندویی در دهان

آهسته فرو می‌‌غلتد از کوه

باد چهره ی خودش را در علف‌ها می‌‌آراید

باران فضا را شانه‌ می‌‌کند

- دره‌یی که از سیلاب اش

روزی که از حوادث اش

از تو لب می‌‌ریزم

 

۲

برای "بي بَل"

دالِ مادر اگر بیافتد

مارِ شاخدار می آید

نیش می زند به ریشه ی رگ ها

از لهیبِ خاکسترِ خون

تن تنورِ زهر می شود

دالِ مادر اگر بیافتد

دست ها در دعا بخار می شوند

دهان می افتد از فواّره ی فریاد

در گودالِ حرفِ خاموش

دالِ مادر اگر بیافتد . . .


 

نازلی امیرقاسمی

غروب

 

اندوهگین و تنها

بر جان پناهِ پل

تکیه داده ام

5

در حوصله ی روز

انار سرخ غروب

              می ترکد

5

آیا در آن شرق آبی

تو ای که با سبدی از ستاره

در طرح شب من

ایستاده ای ؟

5

بیا در این احاطه ی تاریکی

که هیچ چراغی

ظلمت مرا نمی شکند

 

خنجر نام ات را وام ده

تا پوستواره ی شب را

از هم

بر درم










       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۹۰۳ ـ جمعه ۲۹ تیر ۱۳۹۷

  No. 903 - Friday July 20th 2018

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی دهم  و  یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



عالی‌ی شیرازی

میرزا محمد نعمت خان شیرازی

متخلص به عالی

(شاعر پارسی‌سرای هند)

[پایانه‌ی سده ی یازدهم تا آغازه‌ی دوازدهم قمری /  هژدهم میلادی ]

 

۱

حُسن و عشق از یک دگر پیدا کند جانانه را

جلوه‌ی هستی ز هم باشد درخت و دانه را

قید وحشت نیست درگیرایی از آرام کم

از رگ سنگ است زنجیر دگر دیوانه را

جور معمار قضا کرده‌ست ما را تنگ‌دل

سخت کوچک ساخت این‌جا گنبد بت‌خانه را

عاشقان را کی رسد پا بر زمین از شوق وصل

شمع باشد جاده‌ی راه طلب پروانه را

خامشی ذاتی‌ست در طبع ملایم بی‌سبب

نیست بهر خواب مخمل هیچ دخل افسانه را

کی کند فضل و هنر اصلاح حال مفلسان

کس ندیده گنج آبادان کند ویرانه را

بخت کو تا چون کمان عالی به قربان‌ات شود

کاش چون سرفار بوسد آستان خانه را

 

۲

هجوم جلوه به حُسن یگانه‌ی خود کن

چو دیده آینه را آستانه‌ی خود کن

ز هر خدنگ به روی تو واکنم چشمی

مرا به کوری‌ی دشمن نشانه‌ی خود کن

دل از خیال تو هردم به رنگ دیگر شد

بیا و سیر چمن را بهانه‌ی خود کن

برای گوشه نشین دورها بود نزدیک

چو چشم سیر جهانی به خانه‌ی خود کن

سوار ابلق چشمی از این جهان به جهان

اشاره‌ی مژه را تازیانه ی خود کن

همیشه وضع جهان بوده این چنین عالی

قیاس مردم پیش از زمانه‌ی خود کن

 

۳

بر من ز بس فراق تو تیغ جفا کشد

نقاش، عضو عضو من از هم جدا کشد

هرکس چو سرمه خواسته عزت به چشم خلق

خود را به گوشه‌یی چو رسانید واکشد

چینِ جبین ز موجه‌ی سیلاب بدتر است

منت مباد آن که کس از آشنا کشد

یک گام بیش نیست ره منزل مراد

آن هم همین قدر که کس از دهر پاکشد

چون نقش جاده بر سر راه‌اش فتاده‌ایم

گردیم خاکِ پای سری گر به ما کشد

طول امل کمند شکار هوس نشد

این رشته‌ی دراز کسی تا کجا کشد

صدبار جان سپردن از آن به که پیش خلق

یک بار کس نفس ز پی‌ی مدعا کشد

دانی چرا ز گفتن حال دل‌ام خموش؟

ترسم که رفته رفته به چون و چرا کشد

عالی شده‌ست پیرو، نکرده‌ست ترک عشق

نخل خمیده‌یی‌ست که بار وفا کشد


 

 

 

 

 

 

 

۴

خاموشی‌ی من ناله فروش تب و تاب است

فریاد من سوخته دل بوی کباب است

پروانه‌ی لب تشنه‌ی آن شمعِ جمال‌ام

در مشربِ من جلوه‌ی مهتاب سراب است

تنها ز وفاداری‌ی گل شکوه ندارم

از حلقه‌ خطِ حُسنِ بیان پا به رکاب است

بر خانه‌ی دنیا ننهی دل که چو غنچه

تا در بگشوده‌ست کسی، خانه خراب است

شاداند به امید طرب اهلِ زمانه

این طایفه را طولِ اَمل تار رباب است

دنیا طلبان بی‌خبر از مطلبِ اصل‌اند

چون طفل که مشغول به سر لوحِ کتاب است

در پرده سخن‌هاست ز بی‌پرده‌گی‌ی یار

آیینه میان من و معشوق حجاب است

از خالِ رخ‌اش مرتبه‌ی حسن بیافزود

این نقطه غلط گر نکنم صفرِ حساب است

آن یارِ خطا دیده که رم کرده چو آهو

گر چشم بپوشد ز خطا عینِ صواب است

اشکم شده آیینه‌ی زخمِ دل و داغ‌اش

تا چشم کند کار همه موجِ حباب است

امروز بترسید ز بدمستی‌ی آه‌ام

کــ از یاد رخ‌اش داغ دل‌ام جام شراب است

یارب نرسد چشم بدی نازکی‌ات را

مژگان تو خم گشته ز سنگینی‌ی خواب است

برداشته عالی ز سرم منتِ گل را

رویی که رگِ لعل بر او بند نقاب است

 

۵

به غیر از حسرتی در دل نماند از صحبت دوشم

به یک شب رفتم از یادش، مگر خواب فراموش‌ام

نمی‌دانم چرا در وصل او گم می‌کنم خود را

نه او مهر  و نه من سایه، نه او باده  نه من هوش‌ام

به رنگی نسبت خویشی‌ست عشقم را به حسن او

که گر گل می شود بویم، وگر می می‌شود جوشم

هلال آسا منِ گم گشته کاهیدم از این حسرت

کـ از آن خورشید تابان یک شبی پر گردد آغوشم

نگویم قصّه‌ی هجرش سراپا گر دهان گردم

نی‌ام من غنچه، دل‌تنگی چرا کرده‌ست خاموش‌ام

چراغانی به دل عالی ز مهر دل‌بری دارم

فدایم، عاشق‌ام، محوم، غلام حلقه در گوش‌ام














         
       

بالای صفحه