_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره‌ی ۹۰۴ ـ جمعه ۵ مرداد ۱۳۹۷

  No. 904 - Friday July 27th 2018

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


نادر نادرپور

[ ۱۳۷۹ ـ ۱۳۰۸ خورشیدی / ۲۰۰۰ ـ  ۱۹۲۹میلادی]

اول و آخر این کهنه کتاب

 

مرد نقال آن شب از رستم سخن آغاز کرد

و ز نخستین جنگ او با دشمن اش ، افراسیاب

وصف رستم گفت و وصف قامت رعنای او

کـ از بلندی بوسه می زد بر جبین آفتاب

 گفت : چون این پهلوان بر سنگ ره پا می نهاد

 سنگ ، در هم می شکست از گام پولادین او

 چون شباهنگام ،‌ خواب راحت اش در می ربود

 ناله می کرد از سر سنگین او ، بالین او

 گفت : چون یک روز ، خشم آورد تیپا زد به کوه

 کوه از جا کنده شد ، لغزید و در صحرا نشست

 گردی از لغزیدن اش برخاست چون دود از حریق

 پهلوان خندید و خوف اش در دل خارا نشست

 گفت : چندان عرصه را بر شاه ترکان تنگ کرد

 تا سرانجام از فراز مرکب اش پایین کشید

 پنجه در بند کمر زد تا ز جا برگیردش

 بند نتوانست بار آن تن سنگین کشید

 شاه درغلتید و ،

 ترکان بر سرش گرد آمدند

 تاج او در دست رستم ماند و ، خود بیرون شتافت

 عرصه ی کین را ز بیم جان شیرین ترک گفت

 اسب را زین کرد و سوی ساحل جیحون شتافت

 رو به دربار پشنگ آورد و نالیدن گرفت

 کـ ای پدر !‌ این کیست ، این مردی که رستم نام اوست

 من جوان اش خوانده بودم ، دیگران جویای نام

 بی خبر بودم که از پولاد و سنگ اندام اوست

 ای پدر ! هر چند در جنگاوری شیر نرم

 در کف او پشه ام ، این آفت از جان تو دور

 سام اگر مانند رستم قوت سرپنجه داشت

 هیچ کاری برنمی آند ز فرزندان تور

 چون مرا افکند و گرز آهنین را برگرفت

 سر فرو بردند در پشت سپر ،  تورانیان

 سر فرو بردند تا از روی آنان نگذرد

 نعل اسب رستم و فر درفش کاویان

 ناگهان نقال از داستان سرایی بازماند

 غرش خمیازه ای را از لبانش دور کرد

 گفت : رستم آن قدر کوتاه شد تا بنده شد

 گرز او را هم خدا در دست من وافور کرد

 



آذر کیانی

عشق

 

عشق چشم های اش آبی است

موهای اش بلوند

قدش دو برابر اراده ی من

و خنده یی که ادامه ام می دهد

در خیابان های این شهر

خون در شریان های این شهر می دود

می دوم

دنباله در ستون سمت چپ

شعری از

مظاهر شهامت

 

اکنون که هر دم از گلوی آدم‌ها

رود خون‌آلود اندوه

تا ته ترسیم افق

جاری می‌شود

ترسناک است سکوت میان واژه‌ها

و زیباتر از آن نیست

هر چهره یی که از تو می‌سازم

که افزوده شود به تردید ترانه‌های جهان

کم نکن صدای کودکانی را

که بازی می‌کنند در ماه چشم‌های ات

شمشیر من

در استخوان سخت مانده است

مانند بادبادک کودکی‌های تو

در شاخسار درختی در دور

دیگر

با اشاره ی انگشت

ستاره‌ها را یک به یک خاموش نکن

بگذار در این جشن آخر

روی این زمین

رج‌های دیوار تنها کلبه

در گوشه ی بیابان

تا آخر شب بدرخشد

فرصت برای خیره گی‌های ما کم است

به‌زودی

بوسه در دریای آخرین فرو می‌رود

و عقربه ی همۀ ساعت‌ها

روی عدد صفر

به پایان می‌رسد!

 


 

دنباله ی شعر عشق از آذر کیانی

 

شهر بلند می شود

می ایستد

شهر چشم های اش  آبی است

موهای اش بلوند

خورشید از سمت چپ شانه اش

با من رابطه دارد

رابطه یی آبی

اراده ام تخدیر می شود

وقتی صورتم بلوند

در دریا غرق می شود

هی آب می روم

آب

می رود قعر شهری

که هی غرق می کند

هی گم می کند

و در تابلوی اعلانات

چهره ام هی نقش می بندد که :

این زن گم شده است

در شهری که چشم های اش...

موهای اش . . .

و . . .

       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۹۰۴ ـ جمعه ۵ مرداد ۱۳۹۷

  No. 904 - Friday July 27th 2018

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی دهم  و  یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



میر نجات اصفهانی

میر عبدالعال نجات مؤمن حسینی‌ی اصفهانی

متخلص به میرنجات

[ پایانه‌ی سده‌ی یازدهم تا آغازه‌ی دوازدهم قمری / هژدهم میلادی]

 

۱

عمری ست که با من نگه اش گرم ستیز است

خواری کش عشق ام چه کنم یار عزیز است

چون رشته ی بگسسته ی گوهر، شب هجران

از تاب جدایی نفسم آبله ریز است

خون من ار آن ابروی خم گشته نریزی

با ما همه ی ناز تو کج دار و مریز است

رام من و بیگانه ی ارباب هوس شد

قربان سرا پاش که از اهل تمیز است

گر روی دلی دیده ام آن جا عجبی نیست

خاک سر کوی اش ز صفا آینه خیز است

گر وصل میسر نشود آه طبیبا

جز مرگ علاج غم معشوق چه چیز است

چون نور نظر تا شده خاک سر کوی ات

در دیده ی کونین نجات تو عزیز است

 

۲

ای جان هوس عالم انوار نکردی

از داغ غمی فکر دل زار نکردی

از صفحه ی دل زنگ کدورت نزدودی

خود را ز صفت آینه ی یار نکردی

جز کوی توکل به همه کوی دویدی

کردی همه کاری ولی این کار نکردی

منصور نگشتی به جهاد دل خودکام

مردانه خرامی به سر دار نکردی

از بس که خوش افتاده تو را معنی ی انکار

دیدی رخ جانانه و اقرار نکردی

بر مائده ی دوست بدین گرسنه چشمی

هرگز هوس نعمت دیدار نکردی

بسیار بدی کردی و پنداشتی اش نیک

نیکی چه بدی داشت که یک بار نکردی

در کفر نجات است تو را دست غریبی

یک سبحه ندیدیم که زنار نکردی!

 

۳

امشب که حسن‌اش آینه‌ی اهل دید بود

دل گلشن همیشه بهار امید بود

از گریه‌های مستی‌ام آخر گشود دل

سیلاب قفل خانه‌ی ما را کلید بود

روزی که خط بنده‌گی از ما گرفت عشق

این لوح از نگارش هستی سفید بود

منع‌اش مکن به پیری ز اخلاص کودکان

این قوم را نجات به طفلی مرید بود

 

 

 

 

۴

در کمین لشکری از گریه دلا داشته‌ای

خوش لوای دگر از آه برافراشته‌ای

لاله خاکستری از خاک برون می‌آید

بس که در هر قدمی سوخته‌یی کاشته‌ای

سرمه کردند غزالان حرم خاک‌ام را

می‌توان یافت که با ما نظری داشته‌ای

گنه‌ات سخت عظیم است به چشم تو نجات

وسعت رحمت حق را تو چه پنداشته‌ای

 

۵

باز هنگامه‌ی حس و حرکت خواهم شد

محو دیدار تو آیینه صفت خواهم شد

مطربا خانه ات آباد شود جزم بدان

که به یک ناله‌ی دیگر برکت خواهم شد

از تغافل جگرم سوخت ندانم آخر

که سزاوار عتاب و شفقت خواهم شد

همه کس را به تماشا طلبی روز وصال

که بدانی به چه شوری صدقه‌ت۱ خواهم شد

گرچه دُردی‌کش می‌خانه‌ام امروز نجات

دم نگه‌دار که صاحب عظمت خواهم شد

۱. صدقه‌ت : صدقه‌ات، فدای ات، تصدق ات

 

۶

گرچه شوخی‌هاش تمکین دستگاه افتاده است

نرگس‌اش بسیار بی‌پروا نگاه افتاده است

گرد سر تا پای ساقی کـ امشب از بالای او

ناله‌ی مستانه‌ام رفعت‌پناه افتاده است

بسمل‌اش را راه پرواز تپیدن بسته‌اند

وای بر مرغی که در این دامگاه افتاده است

پرتو افگنده‌ست در دل،  باز عشق گل‌رخی

صد تجلی برق در مشتِ گیاه افتاده است

گر گنه‌کار محبت می‌کشی، اول نجات!

گرچه او در عشق‌بازی بی‌گناه افتاده است

 

۷

کوه و صحرا پُر است از نام‌ات

بس که فریاد کرده ایم تو را

آن‌قدرها که یاد ما نکنی

آن‌قدر یاد کرده‌ایم تو را

من غلام کسی که گفت نجات

ما کی آزاد کرده‌ایم تو را

 

         
       

بالای صفحه