_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره‌ی ۹۰۶ ـ جمعه ۱۹ مرداد۱۳۹۷

  No. 906 - Friday August 10th 2018

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


فروغ فرخ‌زاد

[۱۳۴۵ ـ ۱۳۱۳ خورشیدی / ۱۹۶۷ ـ  ۱۹۳۴ میلادی]

مرداب

 

شب سیاهی کرد و بیماری گرفت

دیده را طغیان بیماری گرفت

دیده از دیدن نمی‌ماند ، دریغ

دیده پوشیدن نمی‌داند ، دریغ

رفت و در من مرگزاری کهنه یافت

هستی ام را انتظاری کهنه یافت

آن بیابان دید و تنهایی‌م را

ماه و خو.رشید مقوایی م را

چون جنینی پیر ، بازهدان به جنگ

می‌درد دیوار زهدان را به چنگ

زنده ، اما حسرت زادن در او

مرده ، اما میل جان‌دادن در او

خودپسند از درد خود  نا خواستن

خفته از سودای بر پا خاستن

خنده ام غمناکی‌ی بی هوده ای

ننگم از د‌ل پاکی ی بی هوده ای

غربت سنگین‌ام از دل داده گی‌م

شور تند مرگ در همخوابه گی‌م

نامده هرگز فرود از بام خویش

در فرازی شاهد اعدام خویش

کرم خاک و خاک اش اما بویناک

بادبادک هاش در افلاک پاک

ناشناس نیمه ی پنهانی اش

شرمگین چهره ی انسانی اش

کو به کو در جست و جوی جفت خویش

می دود ، معتاد بوی جفت خویش

جویدش گه گاه و ناباور از او

جفت اش اما سخت تنهاتر از او

هر دو در بیم و هراس از یک دگر

تلخ کام و ناسپاس از یک دگر

عشقشان ، سودای محکومانه یی

وصلشان ، رؤیای مشکوکانه یی

 

آه اگر راهی به دریایی‌م بود

از فرو رفتن چه پروایی‌م بود

گر به مردابی ز جریان ماند آب

از سکون خویش نقصان یابد آب

جان اش اقلیم تباهی ها شود

ژرفنای اش گور ماهی ها شود

 

آهوان ، ای آهوان دشت ها

گاه اگر در معبر گلگشت ها

جویباری یافتید آوازخوان

رو به استغنای دریاها روان

جاری از ابریشم جریان خویش

خفته بر گردونه ی طغیان خویش

یال اسب باد در چنگال او

روح سرخ ماه در دنبال او

ران سبز ساقه ها را می گشود

عطر بکر بوته ها را می ربود

بر فرازش ، در نگاه هر حباب

انعکاس بی دریغ آفتاب

خواب آن بی خواب را یاد آورید

مرگ در مرداب را یاد آورید

 

جهانگیر صداقت فر

شعبده باز طبیعت

 

کسی‌ ز بام گنبد فیروزه آواز داد:

- اینک وقوع معجزتی

که خوشه‌ی خورشید بردمیده دوباره ز شرقِ افق !

این ساده لوح را باش،

به خود گفتم،

که توالی‌ی طریق ِ گردشی ازلی را

اعجازی تازه

صلا سر داده از سر ِ حمق.

 

 

آفتاب

هُرمِ حضورش را به پیرامن شهر ریخت،

مزمور زمزمه‌ها

بی‌ تابی ی سکوتِ شب زده را

به شکوه زنده گی‌ آراست،

نسیم

     خنکای تن‌اش  را به شاخسارِ هوای سحر آویخت،

و من،

       تنم ترانه‌یی از تمنا شد.

آن گاه

       دانستم که تکرارِ تجلیِ‌‌ی هر پدیده‌ی حیات

حادث ِ معجزه یی است.

             

لس آنجلس ـ ۲۲ ژانویه ۲۰۱۲

 


 

شقایق لعلی

[ ۱۳۸۴ ـ ۱۳۶۰ خورشیدی / ۲۰۰۵ ـ ۱۹۸۱ میلادی]

دو شعر

 

۱

تمام گناه من اين بود

كه آغوش تو را

دوست داشتم

سر به روي شانه هاي ات مي گفتم:

تنهايم!

نيامدي

 

فرشته گان هم از ما روي برگرداندند

و ابليس

سيب را

به دست خدا داد.

 

۲

پشت پنجره مي ايستي

نگاه ات مي كند وْ

آن قدر تنهايي

كه وسوسه مي شوي

پنجره را

باز كني.

زير پوست ات

احساس اش مي كني

و آرام

آرام

عاشق مي شوي.

       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۹۰۶ ـ جمعه ۱۹ مرداد۱۳۹۷

  No. 906 - Friday August 10th 2018

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی دهم  و  یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



آفرین لاهوری

شاه فقیرالله آفرین لاهوری

(شاعر پارسی‌سرای هند)

[سده‌ی دوازدهم قمری / هژدهم میلادی]

 

۱

جمعی نظر به مصحف رخسار او کنند

کـ از خون دل چو دیده ی عاشق وضو کنند

کوثر کمند عشوه فگن خلد دام رزق

مشکل که عاشقان سر همت فرو کنند

طرح نشست و خاست ندارد نماز عشق

تسلیم سجده یی ست که در کوی او کنند

بی خاری از جهان گل عشرت نچید کس

سیراب این چمن به نم آبرو کنند

آن کیست آفرین که ندارد هوای دوست

بخت شکفته را ز خدا آرزو کنند

 

۲

شعله ی نیرنگ حسن اش تا چراغ خانه بود

جلوه ی طاوس بال آفت پروانه بود

شیشه امشب جز خراش نیم کُش آهی نداشت

موج صهبای تو چین جبهه ی پیمانه بود

عشرت امروز سامان غم فردای ماست

خنده ی دندان نما در کشت حسرت دانه بود

در وطن صاحب هنر پامال بی قدری شود

با صدف این جا گهر چون آسیا و دانه بود

آفرین عشق دوبیتی ها محال آمد محال

حرف پرویز و شکر شیرین کهن افسانه بود

 

۳

سخت دشوار است تعمیر دل دیوانه‌ها

خانه بر دوش رم سیل‌اند این ویرانه‌ها

برنمی‌تابد خلل جمعیت روشن‌دلان

کی شود از خوشه‌ی پروین پریشان دانه‌ها

آه مظلومان اثر دارد اثر، هشیار باش

نیست بی تعبیر ظالم خواب این افسانه‌ها

حسن را در اضطراب آرد شکوه عجز عشق

شمع می‌لرزد به خویش از شوخی ی پروانه‌ها

فیض عشرت ‌آفرین در گردش افلاک نیست

از می‌ی بی نشأه پر کردند این پیمانه‌ها

 

۴

زهی نخل قدت چون شمع آیین بند محفل‌ها

دوانده خال روی‌ات چون سویدا ریشه در دل‌ها

می از جوش نشاط دست ساقی مانده از احسان

سفید افتاد خون‌ها رنگ الفت رفت از دل‌‌ها

به یادم دور عیشی می‌دهد هر حلقه‌ی زلفی

مگر از پنبه‌ی میناست تار شمع محفل‌ها

هنوز آواره‌ام در آرزوی کعبه‌ی مقصد

در این ره عمر آخر گشت و باقی ماند منزل‌ها

تجلی کشته‌ی شوق‌ام تمنای کسی دارم

که گاهی آتش طور است و گاهی شمع محفل‌ها

به دریا قطره‌ی آخر آفرین گرداب می‌گردد

ز دوران بیشتر این‌جا تهی چشم‌اند واصل‌ها  


 

 

 

۵

هنوز حسن تو نو مشق جلوه پیرایی‌ست

هنوز اوّل درس کتاب رعنایی‌ست

هنوز چشمه‌ی نوش تو بوی شیر دهد

هنوز لعل لب‌ات غافل از مسیحایی‌ست

هنوز نشأه‌ی بی‌باکی‌ی تو در تاک‌ست

 هنوز شیشه‌‌ی بد مستی‌ی تو خارایی‌ست

هنوز دامن حسن‌ات ز صبح پاک‌تر است

هنوز ماه تو ایمن ز داغ رسوایی‌ست

هنوز گوش تو از نام عشق بی‌خبر است

هنوز عرض وفا با تو باد پیمایی‌ست

نهال مهر و وفا تا چه بار می‌بندد

بهار حسن تو را آفرین تماشایی‌ست

۶

جلوه‌های حُسن رنگین‌ات ندارد آفتاب

دیده‌ی تصویر ریزد در تماشای تو آب

سفله‌گر در اهل معنا یافت جا دور است دور

می‌پرد آخر به یک برهم زدن گَرد از کتاب

 یک نسیم آشنا کافی ست در تسخیرِ ما

دام از پهلوی ما گل می‌کند چون موجِ آب

دل به غفلت بسته را از اسباب هشیاری چه سود

کی به سعی آب گوهر چشم بگشاید ز خواب

در کتاب ماسوا دیدم، ندارم آفرین

مصرعی غیر از عنان دل کشیدن انتخاب

 

۷

قانون نواز وحدت دم‌ساز هر نوایی‌ست

بی‌گانه هرکه بینی در پرده آشنایی‌ست

هر شاخ گل در این باغ دستی بود نگارین

هر سرو این گلستان رند برهنه پایی‌ست

هر سبزه یی در این دشت خطی به خون نوشته‌ست

هر غنچه‌یی که خندد گل‌بانگ دل‌ربایی‌ست

 دریاب گوهر فیض در گرد سایه‌ی فقر

بر فرق پادشاهان این است اگر همایی‌ست

هر گردباد این دشت غم‌نامه‌ی فراق است

هر گرد این بیابان آشفته ماجرایی ست

چون شمع زر فشاند چندان‌که آب گردد

در هر گداز عاشق سامان کیمیا‌یی‌ست

در مصر حسن و خوبی روشن‌دلان عزیزاند

آیینه شو که یوسف مشتاق رونمایی‌ست

یک جلوه آفرین شد در هر نظر به رنگی

از یک بهار چون گل هر بزم را صفایی‌ست










         
       

بالای صفحه