_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره‌ی ۹۰۷ ـ جمعه ۲۶ مرداد ۱۳۹۷

  No. 907- Friday August 17th 2018

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


یداله رویایی

دو شعر از  دریایی ها

 

۱

با موج‌هاش، دریا

بر ثقل خویش غلتانده است

سنگینی شکفته ی گل ها را.

 

با موج‌هاش، دریا

سنگینی ی شکفته ی گل هاست

 

آه، ای نسیم دریایی !

از موج ناشکفته ی دریابار،

یک بار،

در دورها مرا متولد کن

 

۲

سکوت، دسته گلی بود

 میان حنجره ی من

 

 ترانه ی ساحل،

 نسیم بوسه ی من بود و پلک باز تو بود.

 

بر آب ها پرنده ی باد،

 میان لانه ی صدها صدا پریشان بود.

 

بر آب ها،

 پرنده، بی طاقت بود.

 

صدای تندر خیس،

 و نور، نورتر آذرخش،

در آب آینه یی ساخت

 که قاب روشنی از شعله های دریا داشت.

 

نسیم بوسه و

پلک تو و

پرنده ی باد،

 

 شدند آتش و دود

 میان حنجره ی من،

 سکوت دسته گلی بود.


پوپک مجابی

دو شعر

 

۱

دن كيشوت ۱

 

باز مي تابد از چشمان ات آتشي كودكانه

مي گويي به خنده ی كوتاهي :

مي گذره ديگه . من كه خوشم ، تو چي ؟

در عمق مردمك هاي ات

تصويري مي آيد

سه ساله بودي

در بالكن خانه

خورشيد مغربي

تابان بر سواري كه تو بودي

بر موتوسيكلت پلاستيكي .

مي راندي اش

در هر كنج و برمي گشتي در ايوان

با لب‌خندي واقعي

سوي من

كه دست مي زدم

تا باز بچرخي .

دن كيشوت كوچك من

و من سانچوي بلندقدي كه

تو را باور داشت

امروز هم

كه مي تابد نور ديگري در چشم ات .  

خسرو باقرپور

آواز در گوشه ی دیلمان 

 

همه ی سوگواران می دانند؛

 این حرفِ نگفته‌ای نیست

 تنها در باران می توان آوازِ ساکتِ اندوه را شنید،

 تنها در باران می توان پسِ‌کوچه های خلوتِ مه را دید.

باران رفیقِ نجیبی ست

 باران: گوش می دهد به صدایِ شورشِ چشمان ات

 باران: دست می نهد به شانه های غریبِ غم های ات

 باران: رَدِ نسیمِ گُم شده را در آهِ غزل های تو می پوید

 باران: عطرِ مهربانی و صبوری را در جانِ جوانِ تو می بوید

 باران رفیقِ نجیبی ست

 باران چه خوب می شوید:

عربده ی مست های لات را در تَهَوُّعِ صبورِ خیابان

 باران چه خوب می گوید:

شعرِ خوشِ غمانِ تو را از دفترِ ترانه های بی پایان

 باران

 آه

 باران.

اسن. اوایل مهر ماه ۹۵


 

پوپک مجابی

دو شعر

 

۲

دن كيشوت ۲

 

هر لب‌خندي

دل ات را نمي ربايد

و هر قه‌قهه يي نمي لرزاندت

مگر صداي محبوبي خيالي

كه تو را نمي خواند.

اما هر شعله اژدهايي است

كه تو را به جنگ مي خواند

تا نشان اش دهي

قلب جنگاور دليرت را.

 

دروغ هاي كوچك

امروز را قابل زنده گي كردن مي كنند،

رنگ مي زنند

اين حباب شفاف را

تا حجمي شود

ملموس و تقريبا آشنا.

 












































       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۹۰۷ ـ جمعه ۲۶ مرداد ۱۳۹۷

  No. 907- Friday August 17th 2018

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی دهم  و  یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



مشتاق اصفهانی

میر سید علی مشتاق اصفهانی

[سده‌ی دوازدهم قمری / هژدهم میلادی]

 

۱

گفتم ز صبر کار به سامان شود، نشد

طالع به حکم و بخت به فرمان شود، نشد

یا آن‌که ترک او به جفا دل کند، نکرد

یا آن‌که او ز کرده پشیمان شود، نشد

یا جان ز دام کفر خط او رهد، نرست

یا آن فرنگ زاده مسلمان شود، نشد

یا همچو شمع آتش هجرت کشد، نکشت

یا گلخن فراق گلستان شود، نشد

یا ذوق شهد وصل تو از دل رود، نرفت

یا عادتم به تلخی‌ی هجران شود، نشد

یا خود به کوی وصل تو دل ره برد، نبرد

یا جذبه ی تو سلسله جنبان شود، نشد

مشتاق یا به راه غم‌ات جان دهد، نداد

یا مشکل فراق تو آسان شود، نشد

 

۲

خوش آن‌که مرا وصل تن سیم تنی بود

در دستم از این باغچه سیب ذقنی بود

بودم به گلی خوش دل و چون مرغ اسیرم

نه حسرت باغی نه هوای چمنی بود

می گشت دلم شب همه شب گرد چراغی

سرگشته نه پروانه ی هر انجمنی بود

آگاه نبودم ز شب تیره ی عشاق

در گوش دلم قصه‌ی هجران سخنی بود

کی داشت دلم حسرت یک بوسه که چون خال

این گوشه نشین ساکن کنج دهنی بود

نی نی غلط ام این همه، مشتاق فسانه ست

کی دامن وصلی به کف همچو منی بود

 

۳

از تنگی ی دل نیست به لب ره نفسم را

یا رب کند آگاه که فریاد رسم را

در وصل‌ام و از هجر بود ناله ی زارم

آویخته صیاد به گلبن قفسم را

نالم ز پی‌ی ناقه اش اکنون که ندیده ست

خاموش نشنیده محمل جرسم را

درمانده ی خاشاک تنم کو مدد اشک

شاید که به سیلاب دهد مشت خسم را

از من حذر ای آینه رو چند که چون صبح

از پاکی ی دل نیست غباری نفسم را

آن یکه سوارم که به میدان محبت

عشق از ازل آورده به جولان فرسم را

مشتاق من و ناله که جز ناله کسی نیست

کز بی کسی ی من کند آگاه کسم را



 

 

۴

جهان را سیل اشکم گر برد،  ویرانه‌یی کمتر

و گر نگذارد از من هم اثر،  دیوانه‌یی کمتر

در آن محفل که هر کس از جدایی قصّه‌یی گوید

نیاید در میان گر حرف وصل،  افسانه‌یی کمتر

مرا خواندی و راندی غیر را،  شادم که در بزم‌ات

شد آخر آشنایی بیشتر، بیگانه‌یی کمتر

من‌ام بی خانمان تنها ز عشاق تو و گویم

که از صد خانه در کوی ملامت خانه‌یی کمتر

دلم دارد هزار آشفته‌گی ز آرایش جعدت

زند مشاطه گو امشب به زلف ات شانه‌یی کمتر

دل مشتاق صد تخم غم از عشق بتان دارد

گرش تخم غم دنیا نباشد دانه‌یی کمتر

 

۵

ترک سر کردم ز جِیب آسمان سر بَرزدم

خیمه زین دریا برون آخر چو نیلوفر زدم

در هوای گلشن آن مرغ گرفتارم که ریخت

در قفس بال و پرم از بس که بال و پر زدم

گر کُنشت ار کعبه بود از وی ندیدم فتح باب

جز دَرِ دل در محبت حلقه بر هر در زدم

مصلحت نَبوَد  از این کشتِ پُر آفت رُستنَم

خواهدم چون برق زد از خاک گیرم سر زدم

شعله‌ی داغت چو شمع‌ام سوخت از سر تا به پا

آه از این گُل کـ از گلستان غم ات بر سر زدم

رو به مسجد چون کنم از این درگاه فیض

من که عمری در خرابات مُغان ساغر زدم

هر فرازی را نشیبی در قفا، مشتاق، هست

گیرم از نُه آسمان من خیمه بالاتر زدم

 

۶

مخوان ز ديرم به كعبه زاهد، كه برده از كف دل من آن‌جا

به‏ناله مطرب، به‏عشوه ساقى، به‏خنده ساغر، به‏گريه مينا

به عقل نازى حكيم تا كى، به فكرت اين ره نمى‏شود طى

به كنه دانش خرد برد پى، اگر رسد خس به قعر دريا

چو نيست بينش به ديده‌ی دل، رخ ار نمايد حق ات چه حاصل

كه هست يك‌سان، به چشم كوران، چه نقش پنهان چه آشكارا

چو نيست قدرت به عيش و مستى، بساز اى دل به تنگ‌دستى

چو قسمت اين شد ز خوان هستى، دگرچه خيزد ز سعى‌ی بي‌جا

ربوده مهرى چو ذره تاب ام، از آفتابى در اضطراب ام

كه گر فروغ اش به كوه تابد ز بى‏قرارى درآيد از پا

صبا پيامى ز مهربانى ببر ز مجنون به سوى ليلى:

در اين بيابان ز ناتوانى، چنان‏كه دانى فتادم از پا

همين نه مشتاقِ آرزوي ات، مدام گيرد سراغ كوي ات

تمام عالم به جست ‏وجوي ات، به كعبه مؤمن به دير ترسا

         
       

بالای صفحه