_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره ی ۹۰۹ ـ جمعه ۹ شهریور ۱۳۹۷

  No. 909- Friday August 31st, 2018

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


محمود مشرف آزاد تهرانی (م. آزاد)

[ ۱۳۸۴ ـ ۱۳۱۲ خورشیدی / ۲۰۰۵ ـ  ۱۹۲۳ میلادی]

دو شعر

 

۱

عبور رود

 

به من مگوی و مگوی:

              پرنده باز نمی گردد.

من از گذشتن این رود جاودانه

در این شب

من از گذشتن آرام رود

                             می دانم!

 

 

۲

تنها انسان نیست...

 

تنها انسان گریان نیست:

من دیده ام پرندهگان را.

من برگ و باد و باران را

 گریان دیدم.

تنها انسان

 گریان نیست.

تنها انسان نیست که می سراید:

من سرودها از سنگ

نغمه ها از گیاهان شنیده ام

من، خود شنیده ام، سرودی از باد و برگ.

تنها انسان

سرود خوان نیست.

تنها انسان نیست که دوست می دارد:

دریا و بادبان،

خورشید و کشتزاران یکسر

عاشقان اند.

تنها انسان نیست...

 

تنها، انسان، تنهایی‌ بزرگ است:

انسان مرگ گرای:

اندیشه های مرگ‌اش ویرانگر . . .

 


 

آفاق شوهانی

دو شعر

۱

حالا که باید

 

حالا که باید از پیش درآمد او درآمدی می‌ساختم دیر آمدن اش را از آمدن برداشتم

پرده را پیش پای اش انداختم

در پیش پرده و سکانس سوم

آیا این همان آمدن معشوق

به متن قصه ی عشق بود؟

چه‌گونه عاشق را پیشاپیش خط کشیده بودم؟

پاک کن

صحنه را برگردان! اضلاع روز را . صدا به صدا نمی‌رسد

ورودی نام‌ها را عمود بزن!

معشوق را برگردان

آبی را بپاشان

کم‌رنگ کم‌رنگ‌تر

راهی از میانه، سایه بزن سایه

لحن را بلغزان!

نور

صدا

عاشق.

فرامرز سلیمانی

[ ۱۳۹۴ ـ ۱۳۱۹ خورشیدی /  ۲۰۱۵  ـ  ۱۹۴۰ میلادی]

دو شعر

 

۱

با گریه های تو

امروز گریستم

با گریه های تو امروز

گریه های دوباره شدم

و دو باره دیدن تو

دوباره دوست داشتن تو بود

دیگر نمی توانستم از کنار تو ساده بگذرم

دیگر نمی توانستم تنها بگذرم

و دو باره

عاشق شدم

 

۲

با تو باز رومی وا ر می گویم

خود حال دلی بود پریشان تر از این

یا واقعه یی بی سر و سامان تر از این

اندر عا لم که دید محنت زاده یی

سرگشته ی روزگار حیرت تر از این

و دامن حیرت گرفت و بر کشید

غبار عشق فرو ریخت

و در غبار فرو شد

به حیرانی و پریشانی

رهگذران گفتند

حالا طعم عاشقی را

به تماشایی

چه خوب چشید

قدر هاله ی ماه و

تنها در سایه یی

 


 

آفاق شوهانی

دو شعر

 

۲

چه گونه خواب‌های ات را بردارم از خاک؟
چه گونه خنده‌های ات را بردارم از خاک؟
چشم‌های من چشم‌های من نیست
درمانده صدایم زیر آوار
بی‌دهانم می‌‌خوابد امشب
دست‌های من از هفت ریشتر گذشته
پس می‌زند زبانم پس‌لرزه‌ها را

خط خطی ی خواب
خط خطی ی خاک از پیراهن ات
چه گونه برای روزهای بعد بنویسم از پیراهن ات
چه گونه این لحظه را از روز بردارم
خنده‌های ات را بردارم و به روز دیگر بنویسم
چه گونه
؟






























       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره ی ۹۰۹ ـ جمعه ۹ شهریور ۱۳۹۷

  No. 909- Friday August 31st, 2018

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی دهم  و  یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



ثابت اِلَه‌آبادی

میرمحمدافضل اِلَه‌آبادی

متخلص به ثابت

(شاعر پارسی‌سرای هند)

[سده‌ی دوازدهم قمری / هژدهم میلادی]

 

 ۱

ساقی‌ی من که جهان مست ز میخانه‌ی اوست

آسمان حلقه به گوش خط پیمانه‌ی اوست

چشم از حیرت آن شعله‌ی فانوس خیال

گر شود صورت دیوار که پروانه‌ی اوست

یار من با همه نزدیکتر از خویشان است

کیست در عالم ایجاد که بی‌گانه‌ی اوست

کعبه پیداست که خالی ز اثاث‌البیت است

دل هر کس که تهی شد ز هوس خانه‌ی اوست

شمع رویی که شب افروزی‌ی او در همه جاست

در هر خانه که دیدم ره کاشانه‌ی اوست

همچو دریا که ز مهتاب لبالب گردد

عالم آب پر از جلوه‌ی مستانه‌ی اوست

یارب آن مایه‌ی آرام چه شورانگیز است

هر که را خواب برد گوش بر افسانه‌ی اوست

خودنمایی همه جا گرچه بود عیب ولی

داغ‌ام از حسرت آن شمع که در خانه‌ی اوست

ثابت از دلبری‌ی لیلی‌ی ما هیچ مپرس

عقل با این عظمت عاشق دیوانه‌ی اوست

 

۲

مرد هر دم قطع اسباب معیشت می‌کند

هرچه می‌افتد به دست تیغ قسمت می‌کند

بر نمی‌دارد سرشک از داغ‌های سینه چشم

طبع این طفلان به سیر باغ رغبت می‌کند

حُسن بازاری نبیند پاکی‌ی دامن به خواب

صورت مخمل به هر جا استراحت می‌کند

دانه‌ی زنجیر ما مزد جنون من بس است

دل به یک بادام تا عمری قناعت می‌کند

ترک چشم‌ات می‌دهد گر آب تیغ غمزه را

تشنه‌ی خون خودم با من عنایت می‌کند

چشم او از کم نگاهی صبرم از دل می‌برد

ترک مفلس بیشتر در شهر غارت می‌کند

هستی‌ی او چون نماز بی‌وضو باطل بود

هر که ثابت در جهان بی می اقامت می‌کند

 

۳

دشنه حاجت نیست خون‌ریز دل بی‌تاب را

کار با خنجر نباشد کشتن سیماب را

هوش و غفلت را مکرر عارف از یک چشم دید

جا بود در دیده هم بیداری و هم خواب را

چون به کام غیر بینم تیغ خون‌ریز تو را

از گلوی خویش نتوانم بریدن آب را

گر به این شرم گنه رو سوی مسجد آورم

چشمه‌ی پل می‌کند جوش عرق محراب را

گرچه در پیش نظر چون اشک چشم حیرت است

دیده‌ی مردم ندید آن گوهر نایاب را

گر به این نیرنگ زاهد سوی مسجد بگذرد

می‌دهد پیرایه‌ی قوس قزح محراب را

چون دو نقش پا که بنشینند با هم بر زمین

گرد کلفت مایه‌ی صحبت بود احباب را

آن خط کافر که چون حجاج یوسف ظالم است

آشنای مصحف روی تو کرد اعراب را

وصل چون باشد به کام دل جدایی مشکل است

بازگشت از بحر کی ممکن بود سیلاب را

جان روشن روی دل‌تنگی نبیند یک نفس

غنچه بودن نیست در طالع گل مهتاب را

کرد افلاتون ز فیض باطن خُم کسب فیض

ثابت از مستان تو هم تحصیل کن آداب را


 

 

 

 

 

۴

برپاست ز ما سلسله‌ی جوهر شمشیر

شیرازه‌ی مجموعه‌ی زخم‌ایم چو زنجیر

تا چند ز بی‌داد تو چون ترکش خالی

خمیازه کشد زخم دلم در هوس تیر

تا مغز سرم آب شد از عشق تو جوشید

با چاشنی‌ی درد به رغم شکر و شیر

پیدا نشود در نظر از ضعف شبیه‌ام

هرچند که غربال کند گرده‌ی تصویر

گرم سفر شام فراق است مگر شمع

دارد به کف از داغ چراغ رهِ شبگیر

سیل آمد و صد خانه خرابی به سر آورد

ویرانه‌ی من بود مگر قابل تعمیر

چون نی‌شکر از خشکی‌ی طالع چه نویسم

خوردیم اگر مغز قلم گشت گلوگیر

جویای توام در به در و خانه به خانه

از شور جنون تا شده‌ام ناله‌ی زنجیر

آب دم تیغ‌‌ایم و دل سخت تو فولاد

ما را نتوان کرد جدا از تو به شمشیر

از آتش غم نام تو دل را نرهاند

تب دور به تعویذ نگردد ز تن شیر

بر گردن من طوق چو قمری‌ست خداساز

صد شکر سرم نیست برون از خط تقدیر

تا خرمن ما را سر و کار است به آفت

صد مور بود در دل یک دانه چو انجیر

بر خاک شهیدان مس خود عرض نمودم

سیماب صفت گرچه نی‌ام کشته‌ی اکسیر

فلس از تن ماهی نتواند که کشد خار

کارم نبود در گره ناخن تقدیر

در پرده‌ی دل غیر وفا نقش نبندد

از پیش جفا گرچه شود گرده‌ی تصویر

پیوسته بلند است مقام سخن عشق

این نغمه گهی بم نسرایند گهی زیر

چون شمع ز مشت گل من اشک روان بود

آن روز که از عشق شدم قابل تعمیر

.  .  .  .  .  .  .  .   .  .  .  .  .  .  .  . .

.  .  .  .  .  .  .  .   .  .  .  .  .  .  .  . .















































         
       

بالای صفحه