_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره‌ی ۹۱۰ ـ جمعه ۱۶ شهریور ۱۳۹۷

  No. 910- Friday September 7th 2018

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


هوشنگ ابتهاج (هـ . الف. سایه)

دو شعر

 

۱

ز بال سرخ قناری

 

هجوم غربت شب بود و

خون گرم شفق

هنوز می جوشید

هنوز پیکر گلگون آفتاب شهید

بر آن کرانه‌ی  دشت کبود می جنبید

هنوز برکه ی غمگین به یاد می آورد

پرده ی رنگی ی روزی که دم به دم می کاست

تو با چراغ دل خویش آمدی بر بام

ستاره ها به سلام تو آمدند : سلام

سلام بر تو که چشم تو گاهواره ی روز

سلام برتو که دست تو آشیانه ی مهر

سلام بر تو که روی تو روشنایی ی ماست

سلام بر تو که از نور داشتی پیغام

تو چون شهاب گذشتی بر آن سکوت سیاه

توچون شهاب نوشتی به خون روشن خویش

که صبح تازه ز خون شهید برخاست

ز بال سرخ تو خواندم در آن غروب قفس

که آفتاب رها گشتن قناری هاست

 

۲

پرنده می داند

 

خیال دلکش پرواز در طراوت ابر

به خواب می ماند

پرنده در قفس خویش

خواب می بیند

پرنده در قفس خویش

به رنگ و روغن تصویر باغ می نگرد

پرنده می داند

که باد بی نفس است

و باغ تصویری ست

پرنده در قفس خویش

خواب می بیند


حسین سرفراز

دو شعر

 

۱

عقربه‌ی ساعت

 

عقربه‌‌ی ساعت به عقب باز نمیگردد

و اين را همه ی ساعت‏هاى جهان می‏دانند

 

در شب و روزى كه می‏گذرد،

چهارفصل پشت سرت جا می‏ماند،

و سال پارينه می‏شود،

و اين را همه ی تقويم ‏هاى جهان می‏دانند

 

مثل چراغ خاموش می‏شوى،

شكفتن شكوفه اما ادامه مى‏يابد

و اين را بهاران همه ی جهان مى‏دانند

 

فرصت يك بار است،

و فصل‏ هاى آدمى تكرار نخواهد شد،

و اين را گورستان‏هاى همه ی جهان می‏دانند

داراب، بهمن ماه ۱۳۸۵

ساقی قهرمان

دربان این درم

 

حافظه چیزی ست مثل طناب دار

پوست چیزی‌ست که پاره می‌شود از هراس

چشم چیزی‌ست که پنجه به دیوار می‌کشد

دست چیزی‌ست که ندارم چه بسته چه دراز

با من بمان هر جا مثل خون، مثل خون که ناگهان دهن وا کرد

صدا بزن صدا بزن صدا بزن صدا بزن صدا بزن صدا بزن

پا چیزی‌ست که می‌شکند هر بار

 

فرق سرم برای همین چاک چاک می‌شود

 

کمرم کجاست

 

کلمه‌های نحیف

کلمه‌های شکسته

کلمه‌های بست

کلمه‌های بی‌رنگ کم‌رنگ بد رنگ

کلمه‌های تیز

کلمه‌های تلخ

کلمه‌های کنج دیوار

کلمه سرد یخ زمهریر

جان هیچ وقت نداشتم که بدهم بدهم

کلمه‌های ساکت

کلمه‌های مسکوت

کلمه‌های سکوت سرد سنگین

کلمه‌های بی‌صدای عبوس

 کلمه‌های خراشیده‌ی‌خونی

 کلمه‌های سردرد سرگیجه

 

من هیچ وقت تو را نداشته‌ام بیرون از کاسه‌ی سرم

بیرون از پوست، بیرون از ته جگر

 

تن چیزی‌‌ست اگر اینجا باشی مثل جان

 

شیرین و بی‌حواس

شیرین و داغ

شیرین و شیشه‌های پر از چشم‌های مخمل سیاه

 

هستم برای همین

 

دربان این درم

 

هستم برای همین که در وا کنم

 


 

حسین سرفراز

دو شعر

 

۲

تيك ‏تاك

 

تيك ‏تاك ساعت،

سياه را سفيد می‏كند،

و ما را پير،

و كارى از كسى ساخته نيست.








       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۹۱۰ ـ جمعه ۱۶ شهریور ۱۳۹۷

  No. 910- Friday September 7th 2018

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی دهم  و  یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



 

عاشق اصفهانی

آقا محمد عاشق اصفهانی

[سده‌ی دوازدهم قمری / هژدهم میلادی]

 

 

۱

چرا شکسته چنین رنگ و روی گلفام‌ات؟

که برده است ز خاطر قرار و آرام ات؟

چو غنچه سر به گریبان ز فکر کیست  تورا؟

که پیرهن شده چون گل قبا بر اندام ات؟

نگفتم ات ز وفا پاس عاشقان می‌دار

که می‌شود چو من خسته دل سر انجام ات؟

ز انتظار من ات شوق می کند آگه

چو بر ره ات بنشاند ز صبح تا شام ات

مرا به لطف و وفا صید کرده ای چه کنم؟

به غیر آن که بمیرم به گوشه ی دام ات؟

اگرچه رام نگشتی به عاشق مسکین

خدا کند که شود آن مرادِ دل، رام ات

 

۲

دی ازبرمن می‌گذشت آن یوسف کنعانی ام

گفتم قدم درخانه نه گفتا مگر زندانی ام؟

می گویی از کوی ام برو چون می روم می خوانی ام

ای بی وفای سنگ دل تا چند سرگردانی ام؟

کردی رها چون از قفس در خون مکش بال و پرم

ترسم که نشناسد کسی از طایر بستانی ام

در سینه پنهان کرده ام گنجینه یی از داغ غم

تا می توانی سعی کن ای عشق در ویرانی ام

خوش آن که ای باد خزان چون بگذری بر بوستان

این مشت خار آشیان با گل بخاک افشانی ام

گفتی که عاشق چون توای من در وفا کم دیده ام

خاطر به این خوش می کنی یا این چنین می دانی ام ؟

 

۳

دردم نه همین است که بستند پرم را

ترسم نرسانند به گلشن خبرم را

از حسرت مرغی که جدا مانده ز گلشن

آگه نشدم تا نشکستند پرم را

گردی ست ز من باقی و ترسم که تو از ناز

تا باز کنی چشم نیابی اثرم را

بودند به هم روز و شب آیا که جدا کرد؟

از روشنی ی روز شب بی سحرم را

چون لاله من آن روز که سر بر زدم از خاک

پیوست به داغ تو محبت جگرم را

عاشق منم آن نخل که از سردی ی ایام

یک باره بر افشاند قضا برگ و برم را

۴

واقف نگشته بودم از بی وفایی ی تو

تا روز رفتن جان یعنی جدایی ی تو

دستی ز سینه ی من سوی فلک نبردی

ای ناله سوخت جانم از نارسایی ی و

در وادی ی محبت گم گشته گان شوق ایم

ای کوکب هدایت کو روشنایی  ی تو ؟

ای دل که در ره عشق حیران کار خویشی

مشکل رسم به جایی از رهنمایی ی تو

گفتی: چرا به هر سو از دیده خون گشادی؟

طرفی ست این که بستم از آشنایی ی تو

امشب که باده صاف است آن شوخ هست ساقی

عاشق مگو کجا شد آن پارسایی ی تو؟

 

۵

براى خاطر بيگانه‌گان خطا كردى

كه ترك صحبت ياران آشنا كردى

ز سود خويش گذشتى به بيع من افسوس

به كم خريدى و بازم به كم بها كردى

ميانه‌ی دل و جان و تن‌ام فراق افتاد

به يك نگاه كه كردى به من چه‌ها كردى

مگر ملول شوى از جفا و گرنه كه راست

مجال آن‌كه بگويد ستم چرا كردى

به راه عشق خودم رخصت سفر دادى

هزار قافله ی دردم از قفا كردى

خوش‌ام كه ذوق شكارم نرفت از دل تو

هزار بار مرا بستى و رها كردى

ببين به عاشق و كردار ناصواب مبين

كنون كه از كرم‌اش مورد عطا كردى

۶

تو اگر شراب ریزی به قدح که تاب دارد

که دو چشم نیم مست‌ات همه را خراب دارد

چه به ماه مانَد آن رخ که ز دور بینم او را؟

چه به عمر مانَد آن مَه که سر شتاب دارد؟

چو کَشی ز ناز خنجر ز من خراب مگذر

که دل  ستم پرستم هوس عتاب دارد

به دو نرگس جفاجو ره ِ عاشقان توان زد

که دو سنبل سیاه اش چو بنفشه تاب دارد

عجب ار به بزم او ره نَکُنَد رقیب ناگه

که به روز وصلِ آن مه دلم اضطراب دارد

شب و روزز من یکی شد به غم ات ز لطف بنما

رخ هم‌چو روز روشن که ز شب نقاب دارد

تو که سنگ فتنه باری همه ای سپهرِ مینا

بنگر که شیشه‌ی ما چه قَدَر شراب دارد

به کمند زلف مشکین دل بی‌شمار  داری

چه خبر تو را که عاشق غم بی‌حساب دارد

         
       

بالای صفحه