_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره‌ی ۹۱۱ ـ جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷

  No. 911- Friday September 14th, 2018

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


سیمین بهبهانی

[ ۱۳۹۳ ـ ۱۳۰۶ خورشیدی / ۲۰۱۴ ـ ۱۹۲۷ میلادی]

بودا و خنجر

 

بوداى چوبين سخن گفت‏

بر گوشه‏ى رف نشسته‏

چون هندويى پارسى‏گوى‏

با واژه‌گانى شكسته.

 

لرزيدم از بيم و حيرت‏

كـ از بعدِ چندين هزاره‏

چون شد كه پيوست با تن‏

آن جانِ از تن گسسته.

 

چون حيرتم ديد، بگشود

بر منظر من دو بادام‏

چون وحشتم ديد، خنديد

در پوست چونان که پسته.

 

جرأت گرفتم كه پرسم‏

احوالى از نيروانه

گفت آن چه دانم به تاق اش‏

هر تارْ تن تار بسته‏

 

دالان تنگ اش فشرده‏

حجم ازل تا ابد را

خورشيد لنگ اش فسرده‏

در تشت خون دست شسته‏

 

خوش باوران در هواي اش‏

رفتند و ديدند كـ آن جا

از جهل انسان اين قرن‏

هر سو نشانى نشسته

 

آن حق ستايان - كه بینى -

بر خون ناحق دليرند

ديوند و از دام ايشان‏

آدم تبارى نرَسته

 

 

بوداى رنج آزموده‏

از هر نبايد كه بوده‏

ناليد و بس شِكوه سر داد

با لحن بيزار و خسته

 

وان گَه به پهلو در افتاد

دیدم کـ از پس چه رخ داد:

در قلب او تيغِ خنجر

در مشت او عاجِ دسته! 

 

دی ۱۳۸۵



























عمران صلاحی

[۱۳۸۵ ـ ۱۳۲۵ خورشیدی / ۲۰۰۶ ـ ۱۹۴۶ میلادی]

دو شعر

 

۱

در باغ

 

فواره عجب رقص قشنگی دارد

با نغمه ی تار

یک نغمه در استکان من می افتد

 

با رایحه ی عشق سفر می کردم

در باغ بهشت

یاد تو به من سیب تعارف می کرد

در سبزی خویش غوطه ور می شد باغ

روی تنه ی درخت ها نام تو بود

 

۲

خار

 

حتا تن نسيم از اين سيم خاردار

خونين است

شور گريز در من

مي جوشد

مي خواهم

هر تكه از لباس مرا خاري

بردارد و به باد بسپارد

مي خواهم

يك شب گلوله یي

بر شيشه ي سكوت پراند

                            سنگي

اي كاش بين ما

گر خار مي كشيدند

با خارهاي ساق گل سرخ

ديوار مي كشيدند


 

ساغر شفیعی

یک عاشقانه  ــ اگربگذارند ــ

 

توباشی

تمام خرده ریزهای خانه شعرند

مثلا همین سینی ی کوچک  بادوچای وچند دانه کشمش . . .

چه بخارخوشایندی برکلمات می نشیند

برهمین حرف های ساده ی دست ات دردنکند . . . یا . . . دیگر چه خبر

و خبرها اگرتلویزیون خاموش باشد

شکوفه ی نهال باغچه ست

یاگل های سرخابی ی شکفته درگلدان

 

روشن اش نکن!

نگذارغبار قتل و انتحار

یاسیل یا آوار

برخرده ریزدل خوشی هام بنشیند

باحوصله ی تو اما سکوت دیری نمی پاید

و تلویزیون از فلسطین تا اسراییل سنگ می پراند

از رئال مادرید تا منچستر توپ شلیک می کند

و کودکی هندی قلب اش می ایستد وقتی مورد تجاوز قرارمی گیرد

 

دیگر از ایران نگو

حالم گرفته ست

و این چای زهرماری

بادوسه دانه کشمش چطور شیرین شود؟

 

پنجشنبه، ۲ خرداد ۱۳۹۲

       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۹۱۱ ـ جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷

  No. 911- Friday September 14th, 2018

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی دهم  و  یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



عالی‌ی نیشابوری

میرزا ابوالمعالی‌ی نیشابوری

متخلص به عالی

[سده‌ی دوازدهم قمری / هژدهم میلادی]

 

 

۱

فتنه بیدار از فریب چشم خون‌آلود کیست

دل پریشانی نصیب از زلف مشک اندود کیست

چشم و دل با عقل و دانش یک جهت گردیده‌اند

باز یارب آن سر کو قبله‌ی مقصود کیست

در کسوف افتاد از رشک رخ او آفتاب

می‌توان معلوم کرد از حسن او محسود کیست

اهل عالم از محبت رنج ها برداشتند

در زیان نقد جان دادن ندانم سود کیست

هر یکی دارد تلاش سوختن پروانه‌وار

شور عشق‌اش تا نصیب جان غم فرسود کیست

در طلب عالی ز پا منشین و همت برگمار

گر شود توفیق رهبر خود مگو بهبود کیست

 

۲

گره سخت توان از همه مشکل برداشت

لیک نتوان ز جهان گذران دل برداشت

بود از بس که گران بار محبت لیلی

نتوانست ز جا پرده‌ی محمل برداشت

کبک دل بال فشان بود که شوق نگه‌اش

همچو شهباز به چنگ مژه غافل برداشت

فضل‌اش افزود و کرامت ز ملامت دریافت

فاضل از حرف درستی که ز جاهل برداشت

دل دیوانه ندانست که آسایش چیست

گشت آواره و آرام ز منزل برداشت

چشم بستم که ز آشوب کناری گیرم

موج زد شوق و دل آرام ز ساحل برداشت

عالی از بس که کند نطق تو تألیف قلوب

نسخه‌ی شعر تو دیوانه و عاقل برداشت

 

۳

به عزم رقص چون برخاست آن مه‌رو  ز جا امشب

به رعنایی جلا بخشید از طرز ادا امشب

چو خورشید جهان‌افروز روشن ساخت عالم را

به کف ساغر چو آمد آن نگار دل‌ربا امشب

چو برگ لاله که‌ز باد خزان بر خاک می‌غلتد

تپیدن در هوای اش تا سحر زد دست و پا امشب

گل‌افشانِ تماشایی‌ست آیین بر سر انگشت‌اش

کف دست‌اش بهارستان شد از رنگ حنا امشب

به جان انداخت آتش زخم تیغ نازش از رمزی

نماند از بی‌قراری پای بر جا هوش را امشب

حلاوت بخشِ جان شد غمزه‌اش از عشوه‌ی شوخی

ادا در بی‌ادایی کرد آن شیرین ادا امشب

به رنگ چشمه‌ی خورشید عالی در تماشای اش

نظر تار شعاعی بست از آن زرین قبا امشب


 

 

 

 

 

 

۴

به دل‌داری دل دیوانه فکر سازشی دارد

که چشم او هزاران فتنه در هر گردشی دارد

نمی‌دانم چه آشوب است یارب در دل خونین

که هر یک قطره اشکم هم‌چو دریا شورشی دارد

نمی‌آید به فهم ناقص از نقص ادا فهمی

که در هر گردش آن چشم سخن‌گو پرسشی دارد

به چشم کم مبین در جان نثار خود ز بی‌قدری

که جان بی بهای عاشق ای جان ارزشی دارد

دو چشم عشوه‌ساز مست نازش با دل پر خون

به زور پنجه‌ی مژگان مدام او برّشی دارد

به پیچ و تاب افتاده‌ست جان‌ها در کمند او

که پیچان طره‌اش با ناتوانان پیچشی دارد

بهار گلشن یک‌رنگی‌ام تا عشق می‌ورزم

دلم بامهر او چون بوی و گل آمیزشی دارد

ندارم در بساط از الفتش جز مایه‌ی داغی

اگر دل گر جگر گر سینه هریک جوششی دارد

بنازم این درافشانی که سر زد عالی از طبع‌ات

سخن از خامه‌ات چون ابر نیسان ریزشی دارد

 

۵

کرده بی‌خود مستی‌ی آن نرگس فتّان مرا

می‌  پرستم می‌کشد دل در فرنگستان مرا

دردِ سر گردیده است ای دوستان مهمان مرا

صندلِ سرخِ می  آرید از پی‌ی درمان مرا

می‌کند یادش به خیر ای دوستان شادان مرا

ز آشنایان هرکه سازد از فراموشان مرا

بس که خود را محو  حُسن بی‌نشان اش دیده‌ام

می‌توان در دیده کردن چون نگه پنهان مرا

بندبندم گرچه چون نی مایه‌دار ناله است

داغ دارد در گلستان بلبل نالان مرا

چون نیافروزم چو شمع و چون ننالم در گداز

نیست غیر از درد و داغ عاشقی سامان مرا

هیچ‌گه از غمزه‌ی دل‌دوز دل‌داری نکرد

ماند از آن بی‌رحم کافر در دل این اَرمان مرا

تا خیال اش شد بهارافروز کنج خلوتم

هست سیر خاطرم هم باغ و هم بستان مرا

گرم صحبت فکر چون با شاهدِ معنی شود

می‌کند لطف سخن عالی چو گل خندان مرا








         
       

بالای صفحه