_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره‌ی ۹۱۲ ـ جمعه ۳۰ شهریور ۱۳۹۷

  No. 912 - Friday September 21th, 2018

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


رضا براهنی

دو شعر

 

۱

ما در پناه بال که امروز می پریم؟

 

ما در پناه بال که امروز می‌پریم؟

بالای آبشار که را می‌بینیم؟

این کیست این که دست تکان می‌دهد از پل؟

رنگین کمانِ کیست که از اصطکاکِ فواره‌های آب از آفتاب و زخم‌های ما خم می‌شود؟

آهوبره از پرتگاه که افتاده است؟

و سیب‌های سرخ به آن خوبی از شاخه ریختند!    چرا؟

این کرم‌ها به بستر گل‌ها چه می‌کنند؟

امروز روز کیست؟

ما در پناه بال که امروز می‌پریم؟

این راه‌ها    این راه‌ها

این راه‌ها اگر همه سنجیده در برابر ما گسترده‌اند از آنِ کیستند؟   بگویید!

ما راه‌های که را راه می‌رویم...؟

 

۲

در پائیز

 

شاخه‌ها را زده‌اند

برگ‌ها را به زمین ریخته‌اند

و شنیدم که زنی زیر لب‌اش می‌گفت:

تو گنه‌کاری

باد باران زده‌ی زرد خزان

تو گنهکاری

دل من جنگل سبزی بود

و در آن سر بهم آورده درختان بلند

شاخه‌ها را زده‌اند

برگ‌ها را به زمین ریخته‌اند

و شنیدم که زنی در دل من می‌گفت:

تو گنه‌کاری

باد باران زده‌ی زرد خزان

تو گنه‌کاری


 

ندا آبکاری

سه شعر

 

۱

قدیس باید باشی

که همه را دوست بداری

به زخم کهنه‌ات نگاه کنی

و بگویی خوب خواهد شد

قدیس باید باشی

که از میان مگس‌ها بگذری

طلب آمرزش کنی

گوشه ی ابری را بگیری و بروی

 

۲

می خواهم در آغوشم بگیری

تا امروز، نتواند

از میان ما بگذرد .

سعید سلطانی طارمی

نگاه کن

 

نگاه کن زنی نشسته در کبود این شبانه می دود

به سوی شرق های خالی از طلوع

طلوع های بی افق.

بیا نگاه کن به دست های من

که صادقانه از دروغ سرزدند

بیا نگاه کن که چشم هام

از انتهای کوژ باد آمدند

 

نگفته ام؟

در این هوای پرکلیپ و عشوه و ادا

دلم برای یک صدای بی بهانه لک زده؟

 

نگفته ام؟

دلم برای آن که از خودش طلوع می کند.

زنی که توی غار خود

شبیه گلپری که در کنار نهر زیر  قله یی بلوغ کرده ، واقعی ست

همیشه بر دریچه های خویش قنبرک زده؟

 

نگفته ام؟

دلم در این اتاق دور دست

کنار آفتاب و آب و جنگل و کویر

 درون تبلتم کپک زده؟

 

بیا سفر کنیم

سفر کنیم از این اطاق بی کران

که با دو گوش بردوایر بنفش زنده گی

سیاه زُل زده است

بیا سفر کنیم از این سفر که تا تخیل اتاق آمده ست

مرا بخوان

مرا ببر

مرا بپرس: ای درخت! ریشه هات کو؟

بپرس: مرد! وعده ی همیشه هات کو؟

مرا بگیر از دهان کرم های کوچکی که در سرم قیام کرده اند

مرا بگیر از این شبانه ها که با مجاز خود

حقیقت امید را دوباره خام کرده اند

 

بیا بیا!

نگاه کن زنی نشسته در کبود این شبانه می دود

زنی که بی قرار شرق های بی غروب می شود.

اول دی ۱۳۹۵

 


 

ندا آبکاری

سه شعر

 

۳

پس از تو

من می مانم

با طعم گس عصرها

رازها و نگاه ها

 

پس از تو

جمعه ها آن قدر زیاد می شود

که من نمی توانم از میان شان بگذرم

و برای خود بگریم


 

       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۹۱۲ ـ جمعه ۳۰ شهریور ۱۳۹۷

  No. 912 - Friday September 21th, 2018

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی  دوازدهم  قمری  ||||     هژدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



هاتف اصفهانی

سید میراحمد حسینی‌ی اصفهانی

متخلص به هاتف

[سده‌ی دوازدهم هجری قمری / هژدهم میلادی]

  

۱

دانی که دلبر با دلم چون کرد و من چون کردم اش

او از جفا خون کرد و من از دیده بیرون کردم اش

گفتا چه شد آن دل که من از بس جفا خون کردم اش

گفتم که با خون جگر از دیده بیرون کردم اش

گفت آن بت پیمان‌گسل جستم از او چون حال دل

خون وی ام بادا بحل کـ از بس جفا خون کردم اش

ناصح که می‌زد لاف عقل از حسن لیلی وش بتان

یک شمه بنمودم به او عاشق نه مجنون کردم اش

ز افسانه ی وارسته گی رستم ز شرم مدعی

افسانه‌یی گفتم و ز آن افسانه افسون کردم اش

از اشک گلگون کردم اش گلگون رخ آراسته

موزون قد نو خاسته از طبع موزون کردم اش

هاتف ز هر کس حال دل جستم چو او محزون شدم

ور حال دل گفتم به او چون خویش محزون کردم اش

 

۲

هرگزم اميد و بيم از وصل و هجر يار نيست

عاشقم عاشق، مرا با وصل و هجران كار نيست

هر شب از افغان من بيدار خلق اما چه سود

آن كه بايد بشنود افغان من بيدار نيست

در حريم اش بار دارم ليك در بيرون در

كرده‌ام جا تا چو آيد غير، گويم يار نيست

دل به پيغام وفا هركس كه مي‌آرد ز يار

مي‌دهم تسكين و مي‌دانم كه حرف يار نيست

گلشن كوي اش بهشتي خرم است اما دريغ

كـ از هجوم زاغ يك بلبل درين گلزار نيست

سر عشق يار با بيگانگان هاتف مگو

گوش اين ناآشنايان محرم اسرار نيست

 

۳

با حریفان چو نشینی و زنی جامی چند  

یاد کن یاد ز ناکامی ی ناکامی چند 

بی تو احوال مرا در دل شب‌ها داند  

هر که بی هم چو تویی صبح کند شامی چند 

باده با مدعیان می‌کشی و می‌ریزی  

خون دل در قدح خون دل آشامی چند 

بوسه‌ یی چند ز لعل لب تو می‌طلبم  

بشنوم تا ز لب لعل تو دشنامی چند 

گرچه در بادیه‌ی عشق به منزل نرسی  

این قدر بس که در این راه زنی گامی چند 

هاتف سوخته کـ از سوخته گان وحشت داشت  

مبتلی گشت به همصحبتی ی خامی چند

 

۴

بی من و غیر اگر باده خورد نوش اش باد

یاد من گو نکند غیر فراموش اش باد

یار بی‌غیر که می در قدح اش خون گردد

خون من گر همه ریزد به قدح نوش اش باد

سرو اگر جلوه کند با تن عریان به چمن

شرمی از جلوه‌ی آن سرو قبا پوش اش باد

دوش می‌گفت که خون ات شب دیگر ریزم

امشب امید که یاد از سخن دوش اش باد

ننگ یار است که یاد آرد از اغیار مدام

نام این فرقه‌ی بدنام فراموش اش باد

دل که خو کرده به اندوه فراغ ات همه عمر

با خیال ات همه شب دست در آغوش اش باد

هاتف از جور تو دم می‌نزند لیک تو را

شرمی از چشم پر آب و لب خاموش اش باد

 

۵

چه شود به چهره ی زرد من، نظری ز بهر خدا کنی

که اگر کنی همه درد من، به یکی اشاره دوا کنی

تو شهی و کشور جان تورا، تو مهی و جان جهان تورا

ز ره کرم چه زیان تورا، که نظر به حال گدا کنی

ز تو گر تفقد و گر ستم، بُوَد آن عنایت و این کرم

همه از تو خوش بُوَد ای صنم، چه جفا کنی چه وفا کنی

همه جا کشی می ی لاله گون، ز ایاغ مدعیان دون

شکنی پیاله ی ما، که خون، به دل شکسته ی ما کنی

تو کمان کشیده و در کمین، که زنی به تیرم ومن غمین

همه ی غمم بُوَد از همین، که خدا نکرده خطا کنی

تو که هاتف از برش این زمان، روی از ملامت بی کران

قدمی نرفته ز کوی وی، نظر از چه سوی قفا کنی؟

 

۶

گفتم که چاره ی هجران شود نشد

در وصل یار مشکلم آسان شود نشد

یا از تب غمم شب هجران کشد نکشت

یا دردم از وصال تو درمان شود نشد

یا آن صنم مراد دل من دهد نداد

یا این صنم‌پرست مسلمان شود نشد

یا دل به کوی صبر و سکون ره برد نبرد

یا لحظه یی خموش ز فغان شود نشد

یا مدعی ز کوی تو بیرون رود نرفت

چون من اسیر محنت هجران شود نشد

یا از کمند غیر غزالم جهد نجست

یا ز الفت رقیب پشیمان شود نشد

یا از وفا نگاه به هاتف کند نکرد

یا سوی او ز مهر خرامان شود نشد




 

         
       

بالای صفحه