_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۹۱۴ ـ جمعه ۱۳ مهر ۱۳۹۷

  No. 914 - Friday October 5th, 2018

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


سیاوش کسرایی

[ ۱۳۷۴ ـ ۱۳۰۵ خورشیدی /  ۱۹۹۵ـ  ۱۹۲۶ میلادی]

مست

 

من ، مست ام.

من، مست ام و ميخانه پرست ام.

راهم منماييد،

پاي ام بگشاييد!

وين جام جگر سوز مگيريد ز دستم!

مي، لاله و باغم

مي، شمع و چراغم.

مي، همدم من،

هم‌نفسم، عطر دماغم.

 

خوش رنگ،

خوش آهنگ

لغزيده به جامم.

از تلخي ی طعم وي، انديشه مداريد،

گواراست به كامم.

در ساحل اين آتش.

من غرق گناه ام

 

همراه شما نيستم، اي مردم بتگر!

من نامه سياه ام.

فرياد رسا!

در شب گسترده پر و بال

از آتش اهريمن بدخو، به امان دار

هم ساغر پر مي

هم تاك كهنسال.

 

كـ آن تاك زرافشان دهدم خوشه‌ی زرين

وين ساغر لبريز

اندوه زدايد ز دلم با مي ی ديرين

با آنكه در ميكده را باز ببستند

با آنكه سبوي مي ما را بشكستند

با محتسب شهر بگوييد كه: هشدار!

هشدار!

كه من مست مي‌ی هر شبه هستم.


ناهید کبیری

خواب مي بينم : آبی ... 

 

در عرصه ي تنگ عشق  

نمي بينم ات  

اي حوصله ی درازِ آفتابِ تابستان ..

در فاصله ي خيس دو باران  

پرِ پروانه ها ريختند و ريختند

بر غرورِ سنگفرشِ خيابان .  

و كوچه از غروب

غلغله بود .  

صداي پرستو از مسيرِ سايه ها

ــ با آن حنجره ي خراش خراش ــ  

به غنچه ها كه رسيد

يخ زدند از هراس .

دخترانِ سبز

تمام باغ انار را

دانه كرده اند در بلورِ دامان شان

و نام گمشده ي تو را

كنار هرچه سنبل

هرچه گل سرخ

دوخته اند.

كودكان مدرسه فال سكه مي گيرند

شير كه مي آيد

مي دوند با كفش هاي پاره پاره شان

تا آستانه ي جنگل.

و باز مي گردند با گرسنه گيِ وسيع شان

و اشتهاي بي جوابِ هميشه .

 

چراغي بيافروز

از پشت شاخه هاي سياه زمستان

اي كه در خوابِ آبي  ی مهتاب

نمي بينم ات ...

و انزواي صبورانه ي باغ را

روشن كن .

        محمود فلکی

صفحه ي نانوشته

 

شب بر نيمكت مي نشيند
كنار من.
صداي آب
نمي دانم از كجاي پارك
بر دست هاي ام مي نشيند.
خيسي ی واژه ها را به شب مي دهم
با هم روان مي شويم
در خياباني كه خو كرده ي همآغوشي ست:
سه مرد
براي ستاره ها بوسه مي فرستند
زني
تكيه بر چيزي كه هواي رفتن دارد
از سگ اش سراغ وفاداري را مي گيرد
و ته سيگارش را به سوي ما پرت مي كند.
پشت پنجره یي
سايه یي
در امنيت پرده فرو مي رود

به خياباني ديگر مي پيچيم
كه معتاد صداست:
نور اتومبيلي
متن شب را مي شويد

لحظه یي تنها مي شوم.
موسيقي از سمت كافه یي
سرخي اش را بر من مي پاشد.
خسته گي ام را
مي سپارم به مردي دراز كشيده بر حاشيه ي خيابان
كه به طرح دوستي اش به گربه یي فكر مي كند
كه زير چرخ ها، نقاشي مي شود
(عرياني‌ی هنر، اين گونه آغاز مي شود؟)

شب، دوباره واژه هاي اش را گرد مي آورد.
راه مي افتيم
خيابان بعدي . . .

اين شهر چه قدر خيابان دارد
و من نمي دانم
چه قدر وقت به حساب ما نوشته شده
تا خشونت آفتاب سر برسد
و باز از ما
تنها صفحه یي نانوشته بماند!


هامبورگ ــ دسامبر ۲۰۰۲





















































       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۹۱۴ ـ جمعه ۱۳ مهر ۱۳۹۷

  No. 914 - Friday October 5th, 2018

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی دوازدهم  قمری  ||||   هژدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



حزین لاهیجی

شيخ محمدعلى‏ زاهدی‌ی گیلانی‌ی اصفهانى

معروف به حزين لاهيجى

[سده‌ی دوازدهم قمری / هژدهم میلادی]

 

۱

پس از ما تیره روزان روزگاری می شود پیدا

قفای هر خزان، آخر بهاری می شود پیدا

مکش ای طور! با افسرده حالان گردنِ دعوی

که در خاکسترِ ما هم شراری می شود پیدا

پس از فرهاد، باید قدرِ این جان‌سخت را دانستن

که بعد از روزگاری مردِ کاری می شود پیدا

منِ خونین جگر از بس که با خود داغِ او بردم

کنی هر جا به خاکم، لاله زاری می شود پیدا

به استغنا، چنین مگذر ز من ای برقِ سنگین دل!

مرا در آشیان هم مشتِ خاری می شود پیدا

فراموشم نخواهد کرد آن سروِ روان، امّا

بهارِ رفنه بعد از انتظاری می شود پیدا

حزین ار خویشتن را از میان گم گشته انگاری

در این دریای بی پایان، کناری می شود پیدا

 

۲

ای دردِ تو یارِ جانی‌ی من

اندوهِ تو، شادمانی من

پیرایه ی داغِ توست چون شمع

سرمایه ی زنده گانی ی من

عنقا که شنیده ای ز افواه

نامی ست ز بی نشانی ی من

بیماری ی من حلاوت آمیخت

با تلخی ی زنده گانی ی من

دشوارِ زمانه گشت آسان

از همّتِ سخت جانی ی من

گویند حزین! به داستان ها

از نغمه ی باستانی ی من

 

۳

شورِ دل ها بود ترانه ی ما

نمکِ دیدهگان، فسانه ی ما

دست پرورده گانِ صیاّدیم

قفسِ ماست، آشیانه ی ما

سَرِ رفعت به عرش می ساید

عَلَمِ آهِ عاشقانه ی ما

یادگارِ هزار رنگِ گل است

خس و خاشاکِ آشیانه ی

در محبت دراز باد حزین!

عمرِ غم های جاودانه ی ما

 

۴

گاهي به نگاهي دلِ ما شاد نكردي
حيف از تو كه ويرانه‌یی‌ آباد نكردي
صد بار ز گل‌زار خزان آمد و گل رفت
وين مرغ اسير از قفس آزاد نكردي
اي خسروِ شيرين‌دهنان اين نه وفا بود
يك ره‌گذري جانب فرهاد نكردي
بسيار مبال اي شجر وادي‌ی ايمن!
يك جلوه چو آن حسنِ خداداد نكردي
بايد ز تو آموخت حزين رشك محبّت
لب‌ريزِ فغان بودي و فرياد نكردي

 

۵

من آن غارتگر جان مى‏پرستم

غم جان نيست جانان مى‏پرستم

برآمد گرچه از پروانه‏ام آه

هنوز آتش عذاران مى‏پرستم

دميد از تربتم صبح قيامت

همان چاك گريبان مى‏پرستم

سرم سوداى جمعيت ندارد

من آن زلف پريشان مى‏پرستم

به گلبانگ پريشان داده‏ام دل

خروشان عندليبان مى‏پرستم

به چشمم درنمى‏آيد صفِ حور

من آن صف هاى مژگان مى‏پرستم

حزين از كورى ی خفّاش طبعان

من آن خورشيد تابان مى‏پرستم

 

۶

ما خضر دل به چشمه‌ی پیکان فروختیم

ارزان به تیغ غمزه، رگ جان فروختیم

رنج تو بود راحت ما دل  فتاده‌گان

ای زهـد مژده باد ،که ایمان فروختیم

دادیم گرد هستی خود را  به سیل اشک

 ویرانه‌یی که بود به طوفان فروختیم

 کالای زشت نیست پسند مُبَصِران

آگاهی‌یی که بود به نسیان فروختیم

مرهم بهای مهر طبیبان که می دهد ؟

ناسور داغ را به نمکدان فروختیم

بردیم نقد حسـرت و دادیم دل به تو

خاطر گران مدار،که ارزان فروختیم

غفلت علاج تفرقه‌ی روزگار بود

مژگان اگر به خواب پریشان فروختیم

 کاسد شده‌ست در همه بازار جنس ناز

از بس که دین به گبر و مسلمان فروختیم

عزت که بود موهبت کبریا حزین

مشکل به دست آمد و آسان فروختیم

         
       

بالای صفحه