_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۹۱۵ ـ جمعه ۲۰ مهر ۱۳۹۷

  No. 915 - Friday October 12th, 2018

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


اسماعیل شاهرودی

(الف. آینده)

[۱۳۶۰ ـ  ۱۳۰۴ خورشیدی / ۱۹۸۱ ـ ۱۹۲۵ میلادی]

بنفشه

 

چون باد سرد آخر بهمن که رفت زود

عشق تو، ای بنفشه!، چه ناپایدار بود!

ناپایدار نیست ولیکن

عشق دگر که راند تو را از دلم به قهر،

عشق دگر که غنچه شد و در دلم شکفت،

عشقی که خفت در بر امیدهای من.

 

با خاطرات توست، بنفشه!، گَرَم به گوش

اینک طنین حرف تو بیدار می شود

و ندر مسیر هر نگه من

شب های تیره یی که قرارت به دل نبود

هشیار می شود.

 

هرگز گمان مبر که در این گوشه های دور

من با سکوت فکر خود آرام خفته ام،

یا در حصار این شب مغموم و تنگ چشم

آمال روزهای خوشی را که گم شده است

از یاد برده ام.

 

من با تمام آن چه میان من و تو بود

بسیار روز و شب که فرو رفته ام به درد،

بسیار دردها که تبه کرده ام به رنج،

بسیار رنج ها که برانداختم به فکر؛ ــ

 

اما نه فکر گیسوی تو (پر زتاب و پیچ) ،

نه فکر دل ربایی ی لب های خامش ات،

نه فکر شیب سینه ی سوزان تو، که بود،

در انتظار او حریص نشسته

دست ظریف مانده ی خانی، توانگری!

 

در پیش من ، بنفشه!، این شاخه های فکر

بی برگ مانده است!

دنیای توست آن که غزل های خویش را

این گونه خوانده است!

 

در پیش چشم من ستاره ی یک عشق بی غروب

جشمان فکر عشق تو را پاک کور کرد.

عشق سپیده یی که تو می خواندی اش فریب

عشق تورا ، بنفشه!، ز دل دور کرد!

تهران ـ اردیبهشت ۱۳۳۲


 

شعری از

عفت کیمیایی

 

وقتی که می آيد

اين نمی دانم چه

همه چيز در سياهی اش محو می شود

روز نام و آيين خود را از ياد می برد .

دل مشغولی ی من از تنهايی و ناامنی ی پروانه

که ميل بازگشت به پيله هم ، او را نجات نمی دهد .

 

وقتی که می آيد

اين نمی دانم چه

حس می کنم در پيله ی گذشته يک ديگر را جا گذاشته ايم .

احمد شیرازی نیا

آهِ واژه ها

 

و، در کتابِ رفته های روز و شب

آن‌چه مانده است،

طنینِ واژه های نامِ توست؛

در ابتدا،

و، انتها.

 

کتاب،

چکامه ی مقّدّسی ست

یادگارِ هرچه بود

و، یادبودِ هرچه هست.

 

این چکامه را بخوان!

دوباره این نوشته را بخوان!

 

هرآنچه مانده،

شکلِ مانده‌گی ست.

درخت اگر درخت بود

سایه داشت

ریشه داشت

همین که سایه داشت

درخت بود.

 

اگر چه عشق،

کمالِ همنشینِ من

و، همنشینِ تو

در ابتدا و انتهای عالم است،

اگر که عشق

شکلِ عشق مانده بود؛

هماره مانده بود.

 

و، این دریغ و درد

که در کنارِ شیشه های چشم تو

نشسته است،

خروشِ مانده‌گی

و خشمِ رفته هاست

که مانده است.

 

دوباره این نوشته را بخوان!

 

زمانِ من

و، آنِ تو

فرودِ ناگهانِ لحظه بود؛

و، لحظه ها

لحظه، لحظه زیرِ آفتابِ روزها

آب شد،

حُباب شد.

 

این چکامه را بخوان!

دوباره این نوشته را بخوان!

بخوان،

که آهِ واژه ها

در رثایِ رفته های لحظه است.

 

درخت اگر که ریشه داشت،

سایه داشت.

 

واشنگتن ـ چهارمِ خرداد ماه  ۱۳۸۷

       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۹۱۵ ـ جمعه ۲۰ مهر ۱۳۹۷

  No. 915 - Friday October 12th, 2018

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی دوازدهم  قمری  ||||   هژدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



شهرت شیرازی

حکیم‌الممالک شیخ حسین طبیب شیرازی

متخلص به شهرت

[سده‌ی دوازدهم قمری / هژدهم میلادی]

 

۱

کی برد آهستهگی را تندی ی سیلاب از آب؟

هر دو عالم گر خورد بر هم، نجنبد آب از آب

سیر چشمی قسمت سرگشته گان حرص نیست

پر نگردیده است هرگز دیده ی گرداب از آب

کی گدا گردد غنی گر مالک دنیا شود

هیچ کس نشنیده مستقسا شود سیراب از آب

تخته می گردد دکان حسن بازاری ز شرم

ریزد از هم گر گل کاغذ شود شاداب از آب

خوش نما نبود تلاش نام از روشن‌دلان

کی بود هرگز قبول نقش کردن تاب از آب؟

نشأه ی مطلب روایی کم ز جام باده نیست

تشنه گان را می رسد کیف شراب ناب از آب

مردم هموار شهرت! از درشتان ایمن اند

کی برد آهسته گی را تندی ی سیلاب از آب ؟

 

۲

رتبه یی در دهر به از خاکساری هست؟ نیست

اعتباری بهتر از بی اعتباری هست؟ نیست

یوسف از زندان شکایت می کند؟ کی می کند؟

هیچ صبح عزتی بی شام خواری هست؟ نیست

می شود حرف غرض گو با اثر؟  کی می شود؟

تیر آه مردم بی درد کاری هست؟ نیست

دولت دنیا بقا دارد؟  نخواهد داشتن

اعتمادی بر وجود اعتباری هست؟ نیست

شهرت! احوال جهان را سر به سر دیدی بگو

اعتباری بهتر از بی اعتباری هست؟ نیست

 

۳

تپیدن از دل من آرزو برون آورد

شکفتن از گره غنچه بو برون آورد

مبین به چشم کمم کـ از میان گم‌شده‌گان

مرا زمانه به صد جست و جو برون آورد

سخن ز قید خموشی رهایی ام بخشید

از این طلسم مرا گفت و گو برون آورد

ز بس که بخیه‌ی مردم ز روی کار افتاد

قماش اکثر یاران رفو برون آورد

به بزم میکده پشت‌اش به کوه سرخاب است

به دوش هرکه از آن جا سبو برون آورد

بر آمد اختر بخت‌اش ز تیره گی چون مهر

چو شهرت آن‌که ز هند آبرو برون آورد

۴

چون سرو دود سر کشد از مجمرم هنوز

آید به کار فاخته خاکسترم هنوز

دارم در استخوان تب هجر تو را چو شمع

گرم است از این دو آتشه صهبا سرم هنوز

با آن که فاضل است حساب وفای من

باقی بود ستمگری ی دلبرم هنوز

برده است آب آینه خاکستر مرا

من محو رهنمایی‌ی روشنگرم هنوز

شهرت فسرده شد کف خاکسترم ولی

گرم است در بغل دل چون اخگرم هنوز


 

 

 

 

۵

به گوش‌ها نبود الفتی صداها را

ز بس که نیست وفا با هم آشناها را

همیشه سفله کند صید طایر دولت

که هست دانه‌ی دام استخوان هماها را

چو می‌روی پی‌ی آوازه خوش مکن منزل

مقام سرمه بود ناله‌ی درا۱ها را

صدای چینی‌ی فغفور اگر دهد کشکول

کسی نمی‌شنود ناله‌ی گداها را

شود چو کاسه ی تنبور پر، صدا نکند

که کرده‌ دست تهی کار بی‌نواها را

همین نه گندم از آدم گرفت صبر و سکون

که چرخ دارد سرگشته آسیاها را

اگر نه وقف خرابی‌ست شهر آبادی

که داده است به ویرانی این بناها را

شود ز همدم بد آه عشق‌بازان سرد

و گرنه گرم بود خاصیت هواها را

ز بس که شهرت فریادرس نمی‌باشد

به گوش‌ها نبود الفتی صداها را

۱. درا: زنگ . جلجل . زنگله . زنگ که بر اشتر و استر و خر آویزند.

 

۶

دگر دیوانه‌ی زلف که از جان سیر می‌گردد

که شیون اشک چشم حلقه‌ی زنجیر می‌گردد

شب خواب حیات از بس که با صبح است هم‌بالین

جوان پهلو به پهلو تا بگردد پیر می‌گردد

مخواه از جام خالی باده جز در عالم حیرت

که این پیمانه در مِی‌خانه‌ی تصویر می‌گردد

به صید ذره چون خورشید کی قانع شود فکرم

شود گیرنده گر این بار عالم‌گیر می‌گردد

چنان طول امل دیوانه دارد اهل دنیا را

که هرکس را که دیدم پای در زنجیر می‌گردد

بود در هند دایم چشم معشوق از پی‌ی عاشق

در این‌جا آهو از دنبال آهو گیر می‌گردد

نظر باز است با سبزان هند از بس که ایرانی

نگه را در صفاهان سرمه دامن‌گیر می‌گردد

کسی، شهرت، گره نگشاید از کار دل حیران

شکفتن کی نصیب غنچه‌ی تصویر می‌گردد


























         
       

بالای صفحه