_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره‌ی ۹۱۶ ـ جمعه ۲۷ مهر ۱۳۹۷

  No. 916 - Friday October 19th, 2018

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


محمدرضا شفیعی کدکنی

سیمرغ

گرت  هیچ سختی به روی آورند

ور از نیک و بد گفت و گوی آورند

بر آتش برافکن یکی پَرّ ِ من

ببینی هم اندر زمان فَرّ ِ من

فردوسی

تير زهرآگين طعن اش مانده در چشمان

تکیه داده خسته جان، بر  نیزه ی تنهايي اش بي كس

هيچ اش آن دستان خون آلوده

پنداري

به فرمان نيست .

آن چه هر سو در افق گه گاه مي بيند

شيهه  ی اسبانِ رعد و نيزه بار آذرخشان است .

 

در گذار باد

مي زند فرياد :

ـ از ستيغ آسمان پيوند البرز مه آلوده

يا حرير راز بفت قصه هاي دور ،

بال بگشاي از كنام خويش

اي سيمرغ راز آموز

 

بنگر اين جا در نبرد اين دژ آيينان

عرصه بر آزادهگان تنگ است

كار از بازوي مردي و جوانمردي گذشته است

روزگار رنگ و نيرنگ است .

 

باد اين چاووشِ راه كاروانِ گرد

نغمه پردازِ شكست خيل مغرور سپاه من

مي سرايد در نهفتِ پرده هاي برگ

قصه هاي مرگ

وان دگر سو،

كركس پيري، بر اوج آسمان سرد

گرم مي خواند سرود فتح اهريمن .

 

گفته بودي گاه سختي ها ،

درحصار شوربختي ها؛

پَرّ ِتو در آتش اندازم به ياري خوانم ات باري،

اينك اين جا شعله یي برجا نمانده در سياهي ها

تا پَرَت در آتش اندازم

و به ياري خوانم ات

با چتر طاووسان مست آرزوي خويش،

از نهانگاه ستيغ ابر پوش تيره ي البرز

يا حرير رازبفت قصه هاي دور .

 

شعله یی گر نيست اين جا تا پَرَت در آتش اندازم

و به ياري خوانم ات يك دم به بام خويش؛

بشنو اين فرياد ها را بشنو اي سيمرغ !

و ز چكاد آسمان پيوند البرز مه آلوده

بال بگشاي از كنام خويش.

 

مشهد ـ آذر ۱۳۴۲

از دفتر شب خوانی


منصور اوجی

دو شعر

 

۱

و خنجری قدیمی

به یاد خسرو گلسرخی

مرغی‌ست بی‌دریچه

درختی‌ست بی‌هوا

در این شکنج ماندن و این تنگنای تن

 

ـ در آن سیاه سال

در آن سکوت سنگ

(گفتند پیرترها)

اندام مرده گان

یک باره با بهار درآویخت

در آن سیاهچال

بی‌نور و بی‌هوا؛

و کوچه از نوای چکاوک پر شد!

 

(این است رمز هستی

این است راز گل!)

 

اما ـ

اوراد چار فصل سال من این است:

ـ تو گم شدی

چون شبنم شبانه‌یی در باغ سرخ‌گل

و خنجری قدیمی

در قلب من!  

ژیلا مساعد

دو شعر
 
۱
چقدر کوچک است
آسمانی که مرا منعکس نمی کند
دریایی که دهان اش بسته است
و خاک خشک چندین هزار سا له 
در استخوان درخت
فراموشی دارد.
مرا به دور خود بپیچ
اسمان.
از خاک و جنگل و کوه بریده ام
صدایم را به که دادی
وقتی خفه ام می کردی
در کدام دره 
کدام گور
پژواک خود شدم
عطر پاش لاجوردی 
نوسان محسورانه ای دارد
در لا یتناهی
کاش مرگ
پله ی اخر بود 
 
۲
سبز چشم من...
 
روزها را نمی شناسم
و در انتظار آمدن ات
بهارها را شماره می کنم
ای سبز چشم من !
اینک
چهار فصل
دیری ست که رفته اند
پس در کدام روز
در قاب خاطرم تصویر می شوی؟

منصور اوجی

دو شعر

 

۲

شک

 

روی دیوار غروب

جای پایی ست زصدها تعجیل

پشت این جاده ی کور

وای وایی ست زصدها فریاد

و در این شهر سراب

اسکلت ها همگی سنگ صبور.

.

لیکن این مرد سترگ

شب همه شب به خودش می پیچد

وز یکی درد بزرگ می زند سر به ستون تردید:

ــ هست آیا

یا نیست؟

.

روی دیوار غروب

جای پایی ست زصدها تعجیل.

 

 






















       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۹۱۶ ـ جمعه ۲۷ مهر ۱۳۹۷

  No. 916 - Friday October 19th, 2018

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی دوازدهم  قمری  ||||   هژدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



اَثَرِ شیرازی

میرزا شفیع (شفیعا) شیرازی

متخلص  به  اَثَر

 [آغازه‌ی دوازدهم قمری /  هژدهم میلادی ]

 

۱

ندارند اهل دل ذوقی، اگر باشند دور از هم

چو موج و بحر می آیند، سرمستان، به شور از هم

به بزم وصل هم پیوسته از راه سیه روزی

من وآن بی وفا شب در میان بودیم دور از هم

ترش رویی ز رنجش نیست با هم اهل دنیا را

ز چین جبهه می گیرند سرمشق غرور از هم

گر افتد با بدان هم دوستی ربط آن چنان باید

که چون چپ راست نتواند جدا کردن به زور از هم

نزاعی بهر خونم نیست چشمان فرنگ اش را

نمی رنج اند هرگز مردم صاحب شعور از هم

چنان از آتش حرص اند بی خود مردم دنیا

که می گیرند نان رزق هم را در تنور از هم

اثر با دوستان ماندیم از بی مهری ی دنیا

به رنگ پنجه های دست سرما برده دور از هم

 

۲

شب که یادت  مجلس افروز دل بی تاب بود

از هجوم گریه طوق گردنم گرداب بود

دیدم اش سرمایه ی حسنی به جز ابرو نداشت

باقی از آثار این مسجد،همین محراب بود

صبح پیری شد سفید و غفلت ما کم نشد

کاش بیداری نصیب ما به قدر خواب بود

پاک طینت بر نمی آید به رنگ عارضی

از لباس رنگ عاری طبع ما چون آب بود

شب به خوابم می نماید آن چه پیش آید به روز

بی غمی در ملک غفلت هم اثر نایاب بود

 

۳

مُهَیّا از طمع تا چند سازی برگ عشرت را

به آب رو چه می‌شویی ز دل گرد کدورت را

به صورت معنی‌ی انسان میسر کی شود زاهد

مبند از جبّه و دستار بر خود آدمیِّت را

به این هیأت ندیدم صورتی بر صفحه‌ی هستی

پی‌ی تحقیق گریدم سراپا علم هیأت را

عصا را بر کف از سنگینی‌ی عمامه می‌گیرد

به دوش دیگران زاهد کشد بار شریعت را

ندارد بهره‌یی از نعمت فقر و فنا زاهد

به دندان‌اش نخواهد زد فلک سنگ قناعت را

صفا ترک ریا بخشد نه تجدید وضو زاهد

به آب از جبهه نتوان شست هرگز گرد نکبت را

اثر دست ندامت کی به دندان می‌گزد زاهد

عزیز از کاسه لیسی دارد انگشت شهادت را


 

۴

روی شکفته‌گی گل عیشم ندیده است

صبحم سیاه‌روز چو سنبل دمیده است

از طبع من مجو سر و برگ شکفته‌گی

کلکم زبان به تیغ خموشی بریده است

خون از زبان خامه چو شنجرف می‌چکد

در شکوه بس که درد به جانم رسیده است

از شوخ طبعی‌ی خنک اهل روزگار

دایم دلم سیاه چو سرما گزیده است

نا زنده‌ام غم تو نگردد ز من جدا

مانند روح در همه اعضا دویده است

سیلاب اشکم از سر کوی‌ات نمی‌رود

خون بسته می‌شود به زمین تا چکیده است

خود را اثر چو سرمه به میزان هر نظر

سنجیده‌ام فروتنی‌ام نور دیده است

 

۵

باشد به سرد مهری دوران مدار ما

چون نرگس است فصل زمستان بهار ما

دور از تو بس که زمزمه سنج مصیبت‌ام

از موج گریه شد گل بحری غبار ما

هر کس انیس شد به قلم، روز خوش ندید

از این زبان‌سیاه خراب است کار ما

مانند نال خامه محال است جز به تیغ

مهرت رود برون ز دل بی‌قرار ما

گردد ز آه و ناله‌ی ما مهربان به غیر

بیگانه پرور است هوای دیار ما

کافی‌ست فیضِ اشک  اسیران عشق را

از گریه مزد ماست اثر در کنار ما

 

۶

دل از دستم گرفت ابرو کمانی آفت هوشی

به رنگ آبِ پیکان با ستم کیشان هم‌اغوشی

به داد صاحب مطلب ‌رس، از بی‌مُدّعا رنجی

ز ارباب غرض یادآوری، عاشق فراموشی

به بزم آن‌جا که من دارم مقام از نار ننشینی

به ره از من به یک جانب روی با غیر هم‌دوشی

به نقل من حدیث مدعی را داستان سازی

ز قول مدعی حرف مرا هرگز مکن گوشی

اثر در بند عشق آن جفا جو کیست می‌دانی

به زهر هجر عادت کرده‌یی نیش جفا نوشی

 




 
         
       

بالای صفحه