_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۹۱۷ ـ جمعه ۴ آبان ۲۰۱۸

  No. 917 - Friday October 26th, 2018

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


محمدعلی سپانلو

[۱۳۹۴ ـ ۱۳۱۹ خورشیدی /  ۲۰۱۵ ـ ۱۹۴۰ میلادی]

دو شعر

 

۱

چه آسمانی

 

از تو و بالش که با چراغ لیموها روشن می شدید

کدام یک به سفر رفت؟

دماغه ی ملافه در این آسمان

سفینه های جاذبه را گم کرد

چه آسمانی !

پروازهای منحنی‌ی شوق

کلاغی از دیبا

چتری از طلا

قطار که بگذرد از بوته زار خیس

فرو رود بالش

به شکل خفتن تو

پس این قرار قدیمی را به هم بزنیم

ملافه و بالش را در گنجه‌ها بگذاریم

سلام بر تن تو

هنوز پاییز ، با سرانگشت ، بوسه می فرستند

به پوست دختران زمین

به زلف های چتری‌ی زرین

که بین پیچه و پیشانی می رقصند

فرودگاه کجاست

در آسمان این بستر

رواق های تصادف

با پله های نقره و عاج

که هر چه می روم پایین

نمی رسم به زمین ؟

کدام یک به سفر رفت

کدام باد به رقص آورد

طلای ابریشمین و

آبنوس کرپ دوشین را ؟

 

۲

سياه و صورتي  

با آن كه سياه مي پوشي
چيزي از جنس گل زنبق در طبيعت توست
پرورده ي كوهستاني ، از تيره ي كولي ها
آن خانم طناز كه از بولوارها مي گذرد اهل كجاست ؟
اين كوزه ي آب را چه دستي بر دوش تو گذاشت ؟
اين نقش كف پاي برهنه
پيش آبشخور آهو
با پاشنه ي بلند صورتي
همرنگ گل دامنه ها
چه نسبتي دارد؟


 

زهره خالقی

چند شعر

 

۱

در انتظار

هزاران دلهره

به دنیا می آید . . .

 

هر جا هستی

خودت را، زود ، به آغوشم برسان !

 

۲

سکوت

زندان واژه هاست

دل داده گی

تاریخچه ی شاعری ست

و آغوش ات

تنها نقطه ی آرامش .

 

تنهایی را تمام کن!

 

محمود معتقدی

دو شعر

 

۱

به ياد محمود آزاد تهراني

شاعرباغ‌ها وبلندي هاي باد

سفر به هياهوي مرگ

مرگ زلال

مر گ وعده هاي جوان

اينك كسي

ازسرزمين هاي گياه و خاطره

 باز مي آيد

مردي تمام

 كنار سرنوشتي زمستاني

 كه هنوز

از سمت ريشه هايي سر بريده

 پيش مي آمد

صدايش

بازمانده  باراني سرخ

روياي باغي

پژمرده تر از آسماني كه مي شناسد

گل سر به زير آشنايي

همچون  پلي خاموش

ميان روز هاي طبيعت و عشق

گم‌شده آينه هاي شب و لبخند

بر بام روشنايي هاي باد

آنك

مردي

به راز هاي طلوع پنجره مي پيوست

با شكوه ترانه یي غمگين

  بايد  عاشق شد و رفت

 

 اول بهمن۱۳۸۴

۲

چگونه مي توان

از تو عبور كرد

دوست داشتن ات

آشوب روياي ديگري است

ميان نبودن و بودن

خانه ات آباد

نوزدهم مرداد ۱۳۸۴

 


 

زهره خالقی

چند شعر

 

 

۳

سیاه و نارنجی و زرد

نگاه ماه را

شعله می زد

بر شانه ی غریب جهان

 




 

       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۹۱۷ ـ جمعه ۴ آبان ۲۰۱۸

  No. 917 - Friday October 26th, 2018

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی دوازدهم  قمری  ||||   هژدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



مخلصای کاشی

میرزا محمد مخلص کاشاتی

  معروف به مخلصای کاشی

[سده‌ی دوازدهم قمری / هژدهم میلادی]

 

۱

ز باده هر که به عهد شباب می گذرد

نخورده جام فریب از سراب می گذرد

چو قد دوتا شود از می گذشتن آسان است

خوش آن که بی پل از این روی آب می گذرد

همیشه لازم طبع جوان بود غفلت

که روزهای بهاری به خواب می گذرد

چه گل ز دولت بیدار می توان چیدن

تو را که عمر چو مخمل به خواب می گذرد

جدا ز خدمت یاران نکته دان مخلص

مَدارِ صحبت ما با کتاب می گذرد

 

۲

روح را آمیزش بی همتان تن می کند

امتزاج آب و خاک این نکته روشن می کند

صبح پیری سوزدم دل شوق شب های شباب

شمع ما در وقت مردن خانه روشن می کند

سر فرو نارد به قتلم تیغ استغنای یار

چاره ی کارم به مرگ خویش مردن می کند

مستی ی هستی که دارد زاهدان را در خمار

ساقی ی ما چاره در یک آب خوردن می کند

نازنین یاری که من دارم ز بس نازک لقاست

خواهش دل بر لب اش کار مکیدن می کند

 

۳

نه کنون، ربط به آن زلف چلیپا دارم

من به این سلسله عمری‌ست که سودا دارم

مهر بیرون نبرد ظلمت کین از دل خصم

ور نه چون صبح در این فن، ید بیضا دارم

دشمنی‌ها همه از دوستی آید به ظهور

من که یک دوست ندارم ز که پروا دارم

بیشتر دهشتم از عقل مآل اندیش است

گر مرا عقل نباشد ز که پروا دارم

چه جفا ها که ندیده‌ست دل از روزن چشم

شکوه ‌ها از نظر هرزه تماشا دارم

در ره عشق تو، باکم ز تهی دستی نیست

ز آن که صد عقد گهر ز آبله بر پا دارم

من که از دوستی ی بی خردان باکم نیست

چه غم از دشمنی ی مردم دانا دارم

مخلص از یمن جنون فارغ‌ام از فکر لباس

سنگ طفلان، بدل جامه‌ی خارا دارم

 

۴

روز ما بی تو سیاه است، بیا 

حال ما بی تو تباه است، بیا

دیده‌ها بس که بود در راه‌ات 

جاده یک مد نگاه است، بیا

گر خریدار متاع نظری 

چشم بسیار به راه ‌است، بیا

وحشت از کثرت عشاق مکن! 

حشمت شه ز سپاه است، بیا

رنگ ما رونق مهتاب شکست 

فیض‌ها با شب ماه است، بیا

گفتی: آیم به وداع‌ات دم نزع 

تا رمق در تن ماه است، بیا

گر سر پرسش مخلص داری 

حال بی‌چاره، تباه است، بیا

 

۵

از نارسیده‌گی‌ست که صوفی کند خروش

سیلاب چون به بحر رسد می‌شود خموش

ما ترک می به گفته‌ی واعظ نمی‌کنیم

مینا بگو برآورد این پنبه را ز گوش

تا آورد مرا ز حقارت سبک به چشم

خواهم خرید رطل گرانی ز می‌فروش

پوشیدن آشکار کند عیب جامه را

خوهی ز خلق عیب تو پنهان شود مپوش

چون چشمه‌سار دامن الوند در بهار

مخلص ز وصل لاله عذاران زدیم جوش

 

۶

ما چون قلم سخن به زبان دگر کنیم

چون کار ما به حرف رسد گریه سر کنیم

این خواریی که بر سر کوی تو می‌کشیم

هرگز نشد که نقل به جای دگر کنیم

از خاکیان به غیر سرافکنده‌گی خطاست

باید به اصل خویش چو نرگس نظر کنیم

در پیش کس به خاک نریزیم آبِ رو

ما نان خشکِ خویش به این آب تر کنیم

دیدیم بس خلاف توقع ز دوستان

از صندل ار سخن گذرد دردسر کنیم

چشم زمانه باز چو مقراض در قفاست

از زخم اگر لباس مُقَطّع به بر کنیم

 خوش در گرفته است چراغان داغ ِ ما

رفتیم تا به ناله دلش را خبر کنیم

مخلص به ما رعایت بی‌داد مشکل است

گر رد مدعا نبود ترک سر کنیم

         
       

بالای صفحه