_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره‌ی ۹۱۸ ـ جمعه ۱۱ آبان ۱۳۹۷

  No. 918 - Friday November 2nd, 2018

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


جواد مجابی

دو شعر

 

۱

ما بچه های بیابان

به محمود دولت آبادی

 

ما بچه های بیابان

شلوغی نمی شناسیم

نه تنگ می کنیم جای کسی را

نه کسی سایه اش بر آفتاب ما می افتد

صحرا برای همه جا داشته است همیشه.

 

ما بیابانی ها

با ستاره رفیقانمان را شماره کرده ایم

و زخم هامان را از دشنه های ناشناخته گی.

 

یک تکه نان وطن ماست

یک چکه آب، آزادیمان

باران و برف نمی پوشد رد غصه هامان را

ابر، چتر خوشی های ماست.

 

ما بچه های بیابان

بازی کرده ایم کوه را

تا سنگریزه شود.

شترهای مست

برده اندمان به واحه یی در عمق گم شده گی.

 

وقتی که در خیابان می آییم

بیابان با ما می پوشد

شولای حیرت و انکار

می پوشاند ما را غریب تر از هر تاریخ.

 

زهری که از اندام ما چکید

چشم انداز شهری را به رنگ کهربا درآورد

این خون ماست که می گویی خونی وحشی است

خون باید وحشی باشد، آقا.

 

در مغازه هاتان

گوهر شبچراغ، سنگریزه یی به دید می آید و این عجبی نیست

قصه ها همیشه از آن گفته اند.

۵ تیر۱۳۸۰

 

۲

چه ديده بودي آن دم ؟

 

درفاصله كه كش مي آيد

بين شليك  وشقيقه

ازيادت مي گذرد توفاني

كه مي بري باخود

نمي دانيم كجا ؟

مي پندارند فاصله یي نيست

اما هست

همان تو را نابود كرد

پيش ازآن كه رفته باشي ظاهرا  از دست .

 

  ۱۲ اسفند۱۳۸۸ ـ تهران 






















 

 

هیوا مسیح

ما همه

 

ما همه از یک قبیله ی بی چتریم

فقط لهجه هامان ، ما را به غربت جاده ها برده است

تو را صدا می زنم که نمی دانم

مرا صدا می زنم که کجای ام

ای ساده روسری که در ایستگاه و پچپچه ها

ای ساده چتر رها که در بغض ها و چشم ها

تو هر شب از روزهای سکوت

رو به دیوار به خوابی می روی

تو هر شب از نوارهای خالی که گوش می دهی

باز می گردی

ما همه از یک آواز

کلمات را به دهان و کتابخانه آوردیم

شاید آوازهامان ،

ما را به غربت لهجه ها برده است

ای بغض پراکنده در غربت این همه گلوی تر

ای تو را که نمی دانم

ای مرا که کجای ام

کسی باید از نوارهای خالی به دنیا بیاید

کسی باید امشب آواز بخواند

کسی باید امشب

با غربت جاده ها و لهجه ها

به قبیله ی بی چتر برگردد

ما همه از

یک گلوی پر از ترانه رها شده ایم

فقط سکوت هامان ، ما را به غربت چشم ها برده است

کسی باید امشب

نخستین ترانه را به یاد آورد


 

آزاده طاهایی

دو شعر

۱

در عکسی که برای ام فرستادی

جز خودت همه افتاده‌اند

زنده‌ها می‌خندند

مثل تصویر آن زن که کنارت ایستاده

 

یا اخم می‌کنند

مثل آن مرد عبوس پشت سرت

که با دست‌های اش تو را کشت

 

تو، امّا، عزیزم

مثل خودم مرده‌ای

و قراردادت با عکس‌ها

مثل نوبت زنده گی‌ات

تمام شده

 

عکس ات را برای من بفرست

که مثل خودت،

نیستم

آن قدر مرده‌ام

که با چشم‌های بسته می‌توانم

پنهانی‌ترین علایم ات را  ظاهر کنم

 

۲

دستی

تمام پرنده‌های ام را سر برید

تا من به قفس

 احترام بگذارم


  

       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۹۱۸ ـ جمعه ۱۱ آبان ۱۳۹۷

  No. 918 - Friday November 2nd, 2018

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی دوازدهم  قمری  ||||   هژدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



صباحی‌ ی بیدگلی

حاجی سلیمان صباحی‌ی بیدگلی‌ی کاشانی

[سده‌ی دوازدهم قمری / هژدهم میلادی]

 

۱

مگذار که دور از رخ ات ای یار بمیرم

یک ره بگذر بر من و بگذار بمیرم

میرم به قفس بهتر از آن است که در باغ

از طعنه ی مرغان گرفتار بمیرم

گفتی به تو گر بگذرم، از شوق بمیری

قربان سرت، بگذر و بگذار بمیرم

دیوار و در کوی تو باشد به نظر ، کاش

بی روی تو چون روی به دیوار بمیرم

می میرم و از مردن من آگهی اش نیست

یا رب که دعا کرد چنین زار بمیرم؟

هر مشکلی آسان شود از مستی و ترسم

ساغر شودم خالی و هشیار بمیرم

با این همه حسرت به قفس زیستم اما

آید چو گل از باغ به بازار بمیرم

خارم مشکن در جگر از بوی گل ای باد

بگذار که از حسرت گلزار بمیرم

بر سر ز هما سایه ام افتاد، صباحی

باشد که در آن سایه ی دیوار بمیرم

 

۲

ظلم است رها شود ز دام ات

مرغی که نخست گشته رام ات

خواهم شنوم همیشه نام ات

آرد همه غیر اگر پیام ات

آسوده تو در وصالی ای غیر

هجران کشد از من انتقام ات

مرغ حرم از حرم طلبکار

توفیق طواف طرف بام ات

ای خواجه مران اش از در، امروز

زین جرم که پیر شد غلام ات

مرغان چمن که پر فشانند

باشند در آرزوی دام ات

هر چند که صبحم از تو شام است

خوش باد همیشه صبح و شام ات

شیرین لب من گهی به یاد آر

از تلخی ی کام تلخ کام ات

بر جام جم اش نمی کشد دل

آن کس که کشید، می ز جام ات

افسون رقیب را مکن گوش

کـ افسانه شود، به ننگ نام ات

مردیم ز شوق زخم دیگر

کردیم تمام ، ناتمام ات

نگشایدم از چمن دل امروز

روزی بودم امید دام ات

 

 

۳

ملک دل ویرانم ، کش زیر نگین بادا

ویرانی اش ار خواهد، ویران تر از این بادا

غیر از تو چو من نالد، نالان تر از این بادا

تا چند چنان باشد، یک چند چنین بادا

آن مه که تمام آمد ، امشب به خرام آمد

بر گوشه ی بام آمد، مه گوشه نشین بادا

ای دل طمع یاری؟ وز یار وفاداری؟

آن گر شده بازاری ، این خانه نشین بادا

در بزم به کس تا او، غافل ننماید رو

چون چشم من اش هر سو، چشمی به کمین بادا

تا می زکف اوباش، بستانم و نوشم فاش

یغما کن دل ای کاش، غارتگر دین بادا

پیش لب ات از خنده، دارای یمن بنده

وز روی تو شرمنده، صورتگر چین بادا

بی لعل دل آرام ام ، پر زهر بود جامم

تلخ است اگر کامم ، آن لب شکرین بادا

 

۴

مکش به خون پر و بالم که من هرآن‌چه پریدم

به غیر گوشه‌ی بام‌ات نشیمنی نگزیدم

هزار دانه فشاندند و رامشان نشدم من

هزار سنگ به بالم زدی و من نپریدم

ندیدم آن‌که توانم به او گریختن از تو

كه بود دام تو گسترده هر طرف كه دویدم

نظّاره‌ی گل و گشت چمن به مرغ‌ چمن خوش

كه مـن به دام فتادم، چو زآشیانه پریدم

سزد اگر نفروشم غم تو را به دو عالم

كه نقد عمر ز كف دادم و غم تو خریدم

مرا به جرم چه کردی برون ز گلشن کوی‌ات؟

بری ز نخل تو خوردم؟ گلی ز شاخ تو چیدم؟

وطـن به بیدگل امّا کسی ندیده صباحی

به دست، دسته‌ی گل، یا ، به فرق، سایه‌ی بیدم

 

۵

در صحن باغ و راغ کشاورز مهرگان

بدرود ارغوان و فرو گشت زعفران

باد صبا که گوهری‌‌ی باغ و راغ بود

اکنون ببین که زرگر باغ است و بوستان

صرافِ مهر در چمن و بوستان گذشت

بیجاده ریخت از کف و برچید بهرمان

لیلی ز دشت رفت و رسید از قفاش قیس

نقشی که دید از قدم اش سود رخ بر آن

پرویز بهر عرضِ خزاین به باغ رفت

گنجور برگشاد سر از گنج شایگان

بهرام آفتاب قدم زد به کاخ زرد

آفاق گشت جلوه‌گر از زرّ و پرنیان

 

         
       

بالای صفحه