_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۹۲۰ ـ جمعه ۲۵ آبان ۱۳۹۷

  No. 920 - Friday November 16th, 2018

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


بیژن نجدی

[۱۳۷۶ ـ ۱۳۲۰ خورشیدی / ۱۹۸۷ ـ ۱۹۴۱ میلادی]

دو شعر

 

۱

نیمی از سنگ ها، صخره ها، کوهستان را گذاشته ام

با دره های اش ، پیاله های شیر

به خاطر پسرم

نیم دیگر کوهستان، وقف باران است.

 

دریای آبی و آرام را

با فانوس روشن دریایی

می بخشم به همسرم.

 

شب های دریا را

بی آرام، بی آبی

با دل‌شوره های  فانوس دریایی

به دوستان دور دوران سربازی که حالا پیر شده اند.

رودخانه که می گذرد زیر پل

مال تو

دختر پوست کشیده ی  من بر استخوان!

که آب

پیراهنات شود تمام تابستان

 

هر مزرعه و درخت

هر کشتزار و علف را

شش دانگ به کویر بدهید

به دانه های شن ، زیر آفتاب

 

از صدای سه تار من

بند بند پاره های موسیقی

که ریخته ام در شیشه های گلاب و گذاشته ام روی رف

یک سهم به مثنوی مولانا

دو سهم به "نی"بدهید

و می بخشم به پرندهگان

رنگ ها،کاشی ها , گنبدها

به یوزپلنگانی که با من دویده اند

غار و قندیل های آهک و تنهایی

وبوی باغچه را

به فصل هایی که می آیند

بعد از من.

 

۲

کسی مرا شخم می زند

به خاطر دانه یی کلمه

که می تواند با دست های اش ابرها را پاره کند

بر من می بارد

به خاطر قد کشیدن گیاهان ایرانی

مرا خشت روی خشت می چیند

بر معماری سوگند

کسی مرا می سازد

که دست های اش از ویرانی ی دریا

قصه ی  آب آورده ست و

یک ماهی.

عباس صفاری

نقطه ی پایان    

 

ناگهان

غیب ات که زد

یکی پا بر پدال گاز

یکی پا در رکاب اسب

و یکی پا در صندل های پرسیوس

به جست و جوی ات بال در آوردند

 

عاشق ترینشان نیز

با سری در هاله ی سودا

سهم اش از سرنوشت را

مانند قاصدکی بی پروا

در قفای تو پریشان کرد

 

پشیمان از غیبت کُبراشان

به خانه که باز آمدند

متفق الرای شهادت دادند

که از چشمان شعله ور

و خانمان سوزت

هیچ نشانی نیافته اند

جز دو شمع مرده

در محراب معبدی باستانی

 

سهم ات از سیب افسونگر حوا

آن قدر کم بود

که اوج دلپذیر هیچ سرنوشتی نشدی

و سر انجام

نقطه یی سیاه و سرگردان

که بر پایان خوش هیچ قصه یی

قرار نگرفت .


 

مانا آقایی

سالى كه گذشت

 

سالى كه گذشت سال عجیبى بود

شایع شد نرخ نان

از جان انسان ارزانتر خواهد شد

اواسط اكتبر ماه, متافیزیك فروش بى سابقه یى داشت

كوتوله یى از دانشكده ی فلسفه ی تبریز ادعاى پیامبرى كرد

جوانكى از عهد عتیق به خواستگارى ام آمد

اتفاقا به شعر پست مدرن هم علاقه مند بود

خدا كند امسال همه چیز به روال عادى برگردد

خدا كند چنگیز تازه یى از راه نرسد

خدا كند كسوف دایمى نشود

خدا كند ما را به سیاره یى دورتر نفرستند

مى گویند زمین هنوز بر شاخ گاو مى چرخد

من با خودم عهد كرده ام تا تحویل سال بعد یك نفس بدوم

در خواب و بیدارى یك لحظه نایستم

به پشت سر نگاه نیاندازم

به هرچه برسرراهم سبز شد شك بكنم

و هیچ وقت به جز دروغ هیچ چیز نگویم

حتا به چشم هاى گرد خودم در آینه.

       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۹۲۰ ـ جمعه ۲۵ آبان ۱۳۹۷

  No. 920 - Friday November 16th, 2018

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی دوازدهم  قمری  ||||   هژدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



آذر بیگدلی

لطف‌علی‌بیگ آذر بیگدلی

[سده‌ی دوازدهم هجری قمری / هژدهم میلادی]

 

۱

تا کی به درت نال‌ایم هر شب من و دربان ها؟

آن ها ز فغان من، من از ستم آن ها

دامان توام شاید کز سعی به دست آید

لیک آه که می باید زد دست به دامان ها

یک بار برون آور زان چاک گریبان سر

چون رفته فرو بنگر سرها به گریبان ها

ای جسم تو جان پاک، در راه تو جان ها خاک

هر سو گذری چالاک بر باد رود جان ها

صد تیر فزونی کم از تو به دل چاکم

گم گشته و از خاکم پیدا شده پیکان ها

نارم ز طبیبان یاد، دارم به دل ناشاد

درد تو و نتوان داد این درد به درمان ها

تا چند دل ات لرزد زین غم که خط اش سر زد؟

این سبزه تو را ارزد آذر به گلستان ها

 

۲

مرا عجز و تو را بی داد دادند

به هر کس آن چه باید داد دادند

برهمن را وفا تعلیم کردند

صنم را بی وفایی یاد دادند

به افسون دست و پای صید بستند

به دست صیدکش صیاد دادند

گران کردند گوش گل، پس آن گه

به بلبل رخصت فریاد دادند

سراغ حجله ی شیرین گرفتم

نشانم تربت فرهاد دادند

زدند آتش به جان پروانه را شب

سحر خاکسترش بر باد دادند

سر زنجیر آذر را گرفتند

به دست سنگ‌دل جلاد دادند

 

۳

خوب جفا نگار من،کرده و بس نمی کند

یار کسی نمی شود،یاری ی کس نمی کند

سنگ جفای باغبان،موسم گل به گلستان

تا پر مرغ نشکند یاد قفس نمی کند

در چمنی که می زند زاغ ترانه بر گل اش

نیست عجب که بلبل اش نغمه هوس نمی کند

نقد دلم ز کف بری،جان دهی ام ز دلبری

آن چه تو دزد می کنی هیچ عسس نمی کند

جذبه ی عشق می کشد از پی ی ناقه قیس را

ور نه رفیق لیلی اش بانگ جرس نمی کند

از سر کوی ات ای پسر، آذر زود رنج اگر

رخت برون کشد دگر، روی به پس نمی کند

صیاد مهربانی، آذر گمان نبردم

کـ آن جا که صیدش از پا افتاد، رفته باشد

 

 

 

 

 

 

۴

خاک اش اگر ز دوری بر باد رفته باشد

آن یار نیست کش یار از یاد رفته باشد

با آن که کشت خود را از عشق خسرو اما

مشکل ز یاد شیرین، فرهاد رفته باشد

ذوق اسیری آن مرغ داند که از پی ی صید

روزی به آشیان اش، صباد رفته باشد

تا کی جفا، ز روزی اندیشه کن که ما را

تا آسمان ز جورت فریاد رفته باشد

 

۵

یک قطره خون ز تیغِ بُتان وام کرده‌ام

در سینه جای کرده، دل‌اش نام کرده‌ام

رشک‌ام کُشد که می‌شنوم صبح از رقیب

دردِ دلی که شب به تو پیغام کرده‌ام

صیاد اگر ز رحم مرا کشته دور نیست

تأثیر ناله‌یی‌ست که در دام کرده‌ام

تو در کمین صیدِ دل من نشسته‌ای

من در گمان که بل‌که تو را رام کرده‌ام

روزم سیاه‌تر شد از رشکِ غیر و من

خوش‌دل که صبح هجر تو را شام کرده‌ام

 

۶

دوشم به اهل بزم سَرِ گفت و گو نبود

من در خمار بودم و می در سبو نبود

پرسید در دل تو ندانم چه آرزوست

غافل که در دلم به جز این آرزو نبود

دوش آمدم که پای تو بوسم ز بیمِ غیر

راهی به خلوت توام از هیچ سو نبود

قاصد بگو ز دوری‌ات آذر سپرد جان

ور گوید از من‌اش گله‌یی بود؟ گو نبود!

 

۷

کَی بُوَد کَی رو به خاکِ آستان آرم تو را

نقدِ دل با تحفه‌ی جان ارمغان آرم تو را

قوّتِ پروازم ای صیّاد چون سوی تو نیست

آن‌قَدَر نالم که سوی آشیان آرم تو را

چند غافل باشی از حال دلم، دل را کنون

از تو آرم در فغان تا در فغان آرم تو را

گر نیارم۱ گل ز باغ آوردت ای مرغ قفس

چون روم آن‌جا به یاد باغبان آرم تو را

رخصتِ حرفی بده ای بد گمان امشب مگر

گویم‌ات یک حرف و بیرون از گمان آرم تو را

نالم اینک از تو، نالی چند تو از جان دلا

تو به جان آوردی او را من به جان آرم تو را

 

۱. نیارم: نتوانم

 

         
       

بالای صفحه