_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۹۲۱ ـ جمعه ۲ آذر ۱۳۹۷

  No. 921 - Friday November 23rd, 2018

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


ضیا موحد

سه شعر

 

۱

برج‌ها می مانند

 

برج‌ها می مانند

بادها می گذرند

برج‌ها می مانند

باران ها می بارند

برج‌ها می مانند

کبوترها می روند

می روند و در برج ها ی باد و باران گم می شوند

 

تابستان ۱۳۵۳

۲

نه تو دانی و نه کبوترها

 

بر این گنبد فیروزه

نقش ها نوشته اند

که نه تو دانی و نه کبوترها

 

سپیده سرزد

برخیز

شب با صدای بالی

از خود بیرون آمد

 

۳

خوشم می آید از سکوت

 

خوشم می آید از سکوت

کبوتران غرق آبی اند

صدای بال سکوت

 

نگاه آن بیشه را که ناپیدا

و آن درختان را در بیشه

و آن پرنده گان را

              آوازخوان ( صدایی آیا می شنوی؟)

 

در انتهای خیابان

دو مرد بی نام، گرم صحبت، با تکان دست و

                                                          به فریاد

تکانِ دستی می بینی؟

و یا صدایی؟

 

تو مثل این که چیزی می گفتی

درست می گویم؟

ببین چه گونه گل در گلدان ساکت

                             باز می شود، سرخ ، باز، سرخ

خوشم می آید از سکوت

بهزاد خواجات

دو شعر

 

۱

تا پیش از تو

من مترجم زبان چینی بودم

اما حالا جز نگاه ات

هیچ رمزی ، معنا ندارد.

در بازگشت هام همیشه

مردی نشسته گوشه ی اتاق اش

و سرش را در کتاب ها می تکاند

دل خوش از سبک سری ها . . .

 

۲

در رویای من چه می کنی ؟

آن روز که تو کیف مخملی ات را

روی دوش انداختی و رفتی

و بعد آمدی که :

عینکم را جا گذاشتم . . .

دیگر نبودی !

و من با کسی عینهو تو

در خود زنده گی می کردم .

اما تو ، حالا ، این جا ، در این شب یک شنبه . . .

قفل رویا می جویم

و ابرها شکلک در می آورند

و من را نشان می دهند

با خنده هایی صامت و بی معنی

اما من نمی بینم

و تنها با بند کیف تو ور می روم .

 


 

لیلی کسری

[ ۱۳۶۸ ـ ۱۳۱۸ خورشیدی / ۱۹۸۹ ـ ۱۹۳۹ میلادی]

از بیزاری

 

چه گونه شک ها را فراموش کنم؟

اکنون که آسمان تیره ی باغ

پر از پرنده است

و پرنده ها همه کلاغ

و کلاغ ها

تنها برای من آواز می خوانند

 

چه گونه شک ها را فراموش کنم؟

و فراموش کنم که صدا صدای گریستن است

و چه گونه به متن زرد نیاندیشم؟

و نومیدی ی سیاه کلاغان را

روی حاشیه ها نپذیرم؟

 

ـ نه متن می ماند

ـ نه حاشیه می ماند

 

آه این سووال های کودکانه ی من

                             همیشه تکراری است

       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۹۲۱ ـ جمعه ۲ آذر ۱۳۹۷

  No. 921 - Friday November 23rd, 2018

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی دوازدهم  قمری  ||||   هژدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



سحاب اصفهانی

میرزا سید محمد سحاب اصفهانی

(پسر هاتف اصفهانی)

[ پایانه‌ی سده‌ی دوازدهم تا آغازه ی سیزدهم قمری

/ هژدهم تا نوزدهم میلادی]

 

۱

شعله ور چون برق خواهم بی تو آه خویش را

تا کنم ز آن چاره ی روز سیاه خویش را

نیست ناز و غمزه در فرمان او، چون خسروی

کـ از خرابی منع نتواند سپاه خویش را

شکوه ی او جرم ما، وین جرم بر دل عذرخواه،

ما جه سان خواهیم عذر عذرخواه خویش را؟

بس که باشد مایل خود شرم را بندد به خویش

کـ افکندبر خویشتن هردم نگاه خویش را

نیست میر کاروان را ایمنی ز آسیب راه

تا که باشد رهنما گم کرده راه خویش را

گرچه پیر سال خوردی شد سحاب اما کند

صرف ماه خردسالی سال و ماه خویش را

 

۲

نرسد تیر تو بر پیکر من

هست گویی به خدنگ ات پر من

از تو سوزی که به دل بود، هنوز

می توان یافت ز خاکستر من

لب شیرین تو دارد ز عتاب

زهر در شربت جان پرور من

ساغرم گه شکند توبه و گاه

توبه ی من شکند ساغر من

گفتم اش خاصیت آب حیات

چه دهد؟ گفت که خاک ِ درِ من

گهر چشم من اشک است و سخن

گهر طبع سخن گستر من

هر گهر را صدفی هست سحاب

دیده و دل صدف و گوهر من

 

۳

کس را کمال نفس به جز حسن حال چيست؟ 

 وآن‌را که حسن حال نباشد کمال چيست؟

شعر است هيچ و شاعري از هيچ هيچ‌تر  

 در حيرتم که در سر هيچ اين جدال چيست

يک تن نپرسد از پي‌ی ترتيب چند لفظ     

اي ابلهان بي‌هنر، اين قيل و قتال چيست

از بهر مصرعي دو که مضمون ديگري‌ست     

 چندين خيال جاه و تمناي مال چيست؟

شعر اصل اش از خيال بود جنس‌اش از محال     

 تا از خيال اين‌همه فکر محال چيست؟

از چند لفظ ياوه نزد لاف برتري      

هرکس که يافت شرم چه و انفعال چيست؟

صد نوع از این کمال بر اهل رای و هوش

با حسن ذات عامی ی نیکو خصال چیست؟

گیرم  که نظم بحر در و کان گوهر است

با نثر کلک داور دریا خصال چیست ؟


 

 

 

 

 

۴

عشق‌ جانان‌ را به‌جز ويرانه‌ی‌ دل‌ خانه‌ نيست‌

 زآن‌كه‌ او گنج‌ است‌ وجاي‌ گنج‌ جز ويرانه‌ نيست‌

خوش‌ بود فردوس‌ و نعمت‌هاي‌ آن‌ زاهد، ولي‌

  نعمتي‌ چون‌ مي‌ نه‌ و جايي‌ به‌ از مي‌خانه‌ نيست‌

كس‌ نديد از اهل‌ دنيا در جهان‌ فرزانه‌‌یي‌

 هركس‌ آري‌ طالب‌ دنيا بود فرزانه‌ نيست‌

زلف‌ او دام‌ است‌ و خال اش‌ دانه‌، صياد مرا

از براي‌ صيد دل‌ حاجت‌ به‌ دام‌ و دانه‌ نيست‌.

اين‌ دل‌ شوريده‌ را دايم‌ چرا باشد به‌ پا

از سر زلف‌ تو زنجيري‌ ، اگر ديوانه‌ نيست‌

پيش‌ دل‌ هرگز نگويم‌ راز پنهان‌ تو را

كـ‌ آشناي‌ سرّ عشق‌ات‌ گوش‌ هر بیگانه‌ نيست‌

داستان‌ ليلي‌ و افسانه‌‌ی مجنون‌ سحاب‌

 پيش‌ حسن‌ او و عشق‌ من‌ به‌جز افسانه‌ نيست‌.

 

۵

از پی‌ی شعبده هرسو کف آتش‌بازی

مَنبِتِ۱ شاخ گل و نرگس شهلا آمد

بدرخشید ز هر دست هزاران بیضا

وقتی از معجز موسا پدِ بیضا آمد

آتشین شب پره‌یی کرد زهر سو پرواز

مرغ اعما اگر اعجاز مسیحا آمد

پر شرر جسم زمین چون دم وامق گردید

پر ضیا روی هوا چون رخ عذرا آمد

آن‌چنان جرم فلک یافت ضیا کز دل آن

آن‌چه پیدا و نهان بود هویدا آمد

دیو در عرصه‌ی آفاق ز وحشت بگریخت

ملک از منظر گردون به تماشا آمد

در سواد شب مُظلم به نظر هر شرری

چون گل سوری از عنبر سارا آمد

یا تو گویی دل خون گشته ی مجنونی بود

که پدید از شکنِ طُره‌ی لیلا آمد

هر طرف چون کُره‌ی نار به گردش چرخی

که به گاه دَوَران منفصل اجزا آمد

شد پسِ شَعری‌ی پروین ز بُروج اش تابان

که به پرّ تو همه چون بیضه ی بیضا آمد

منظر ثور اگر منزل یک پروین گشت

ور به برج سرطان جای دو شَعرا آمد

به هوا  گشت یکی  پیک شرربار روان

که به نیروی رسن مرحله پیما آمد

ماند از رفتن اگر بند ز پای اش بگسست

شد شتابان اگرش سلسله بر پا آمد

گویی از باغ و زمین رُست فلک‌سا شجری

که پدید از وَرَقَ اش آتش موسا آمد

فرق این با شجر آن است همانا که به بار

از شجر میوه، از این لؤلؤ لالا آمد

شجر از آب چو توبا به طراوت آمد

این ز آتش بَدَلِ سدره و توبا آمد

۱.ـ رویاننده


         
       

بالای صفحه