_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

     شماره‌ی ۹۲۴ ـ جمعه۲۳ آذر ۱۳۹۷

  No. 924 - Friday December 14th 2018

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


محمدشمس لنگرودی

دو شعر

 

۱

پس اين فرشته گان به چه كارى مشغول اند

كه مثل پرنده گان راست راست مى چرخند در هوا

سر ماه

حقوق شان را مى گيرند

 

پس اين فرشته گان به چه كارى مشغول اند

كه مرگ تو را نديدند

كاش پر و بال شان در آتش آفتاب تير بسوزد

ما با ذغال شان

شعار خيابانى بنويسيم

 

پس اين فرشته گان پيرشده

جز جاسوسى ی ما

به چه كارِ بدِ ديگرى مشغول اند

كه فرياد ما به گوش كسى نمى رسد.

 

۲

نه، نمی‌توانم فراموش ات کنم

زخم‌های من، بی‌حضور تو از تسکین سر باز می‌زنند

بال‌های من

تکه‌تکه فرو می‌ریزند

بره‌های مسیح را می‌بینم که به دنبالم می‌دوند

و نشان فلوت تو را می‌پرسند

نه، نمی‌توانم فراموشت کنم

 

خیابان‌ها بی‌حضور تو راه‌های آشکار جهنم‌اند

تو پرنده‌یی معصومی

که راه اش را

در باغ حیاط زندانی گم کرده است

تک‌ صورتی ازلی، بر رخسار تمام پیامبرانی

باد تشنه‌ی تابستانی

که گندم‌زاران رسیده در قدوم تو خم می‌شوند

آشیانه‌ی رودی از برف

که از قله‌های بهار فرو می‌ریزد

نه

نمی‌توانم

نمی‌خواهم که فراموش ات کنم

 

تپه‌های خشکیده

از پله‌های تو بالا می‌آیند

تا به بوی نفس‌های تو درمان شوند و به کوهستان بازگردند

ماه هزار ساله دست‌نوشته‌ی آخرش را برای تو می‌فرستد

تا تصحیح اش کند

 

نه، نمی‌توانم فراموش ات کنم

قزل‌آلایی عصیانگری که به چشمه‌ی خود باز می‌رود

خونین شده در رودها که به جانب دریا روان است

 
































حسین زرآسوند

دو شعر

 

۱

كف مي زني

 

گرد خودت حلقه مي زني

پشت به بيرون دايره كف مي زني

كف كه مي زني براي كف زدن ات كف مي زني

سينه كه صاف مي كني كف مي زني

مي بيني كه بي كران نشسته رو به روي تو سرها همه بي دهان به شكل گوش

مي گويي و نفي مديحه را مدح مي كني مكثي براي كف كف مي زني

سرها به شكل كف زدن

خم مي شوي

دستي به سينه دستي به پشت و باز

گرد خودت خم مي شوي

پشت به بيرونِ دايره خم مي شوي در صداي كف

كف مي زني

 

۲

نگويم

 

همين كه تو بداني كافي ست و نگاه كه مي كنم مي بيني پس نگويم

نگويم نمي گويم همين كه تو بداني كافي ست

نگاه كه مي كني مي شنوم و صداي تو مي پيچد

 

مي خوابم كه بيايي و خواب مرا بيدار كني از دار كه مي رقصد حلقه اش بر كاكلم چرا گفتم؟

و دار كه شبيه من است و چشم من كه مي رقصد بر كاكلم چرا گفتم؟

نگاه كه مي كنم مي بيني پس نگويم

نگويم نمي گويم همين كه تو بداني كافي ست صداي تو بپيچد تا درخت

بخمد بر آب و آب

ماه را بتابد بر سكوت و خواب من خوش شود و نگويم به

هيچ كس كه خوابِ من

 

پس نگويم نمي گويم مي خوابم كه بيايي و خواب مرا . . .

و نگويم به هيچ كس

 


 

فرزانه قوامی

عصر یخبندان

 

جهان با بوسه آغاز شد

دوست ات دارم

زیر برگ‌ها

به رشد اولیه‌اش ادامه داد

مرد به اکتشاف برف‌ها رفت

زن مثل ماده خرسی باهوش

غارشان را آب و جارو کرد

مرتب به توله‌هاشان شیر داد

 

غروب اولیه آغاز شد

زن آتش اولیه را روشن کرد

مرد بازوان اولیه‌اش را به شکار برد

 

شب اولیه آغاز شد

دیر آمدی

من روی دیوارهامان نیمرخ اولیه‌ات را کشیده‌ام

چقدر پوست خرس و رنگ برنز نیزه‌ها به تو می‌آمد

و من یاد گرفته‌ام

اصطکاک

راه خوبی است برای گرم شدن

دی ۱۳۸۹

       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

     شماره‌ی ۹۲۴ ـ جمعه۲۳ آذر ۱۳۹۷

  No. 924 - Friday December 14th 2018

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی دوازدهم  قمری  ||||   هژدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



یغمای جندقی

ابوالحسن (رحیم) یغمای جندقی

[ پایانه‌ی سده ی دوازدهم تا آغازه‌ی سیزدهم قمری /  نوزدهم میلادی]

 

۱

ما  خراب غم و خمخانه  ز می آباد است است 

ناصح  از باده  سخن کن که نصیحت  باد است

خیز و  از شعله ی  می آتش  نمرود  افروز

خاصه   اکنون  که   گلستان  ارم  شداد  است

سیل  کهسار خم از  میکده  در شهر افتاد

وای   بر  خانه ی پرهیز  که  بی بنیاد   است

به جز از تاک که شد محترم از حرمت می

زاده گان را   همه  فخر از  شرف  اجداد  است

گوش  اگر گوش  تو و ناله  اگر ناله ی  من

آن چه    البته   به جایی    نرسد    فریاد   است

گفته ای   نیست   گرفتار   مرا    آزادی

نه که هر کس که  گرفتار تو شد  آزاد  است

چشم  زاهد  به  شناسایی ی  سر رخ و زلف

دیدن  روز و  شب  و  اعمی مادر زاد است

گفتم اش خسرو شیرین که دل بنمود

کـ آن که در عهد من این کوه کند فرهاد است

هر  که  یغما   شنود   ناله    گرمم  گوید

آهن  سرد  چه   کوبی  دل اش  از فولاد  است

 

 

۳

زهی تجلی  نموده حسن ات، به‌چشمِ  وامق  ز روی عذرا

به‌یک کرشمه ربوده چشم‌ات توان یوسف دل زلیخا

سواد موی‌ات شکنج سنبل صفات روی‌ات ورق ورق گل

کشیده مستان قدح قدح مُل زجام لعل‌ات به‌جای صهبا

به  ملک  ایجاد اگر نبودی  فروغ  مهرت کجا نمودی

به‌ چشمِ هستی  ز بی‌وجودی ، وجود آدم،  نمود  حوا

ظهورخود خواست جمال بی‌چون به‌کسوت غیر ز غیر بیرون

گهی در آمد به چشم مجنون گهی برآمد به حسن لیلا

هم اوست عاشق، هم اوست معشوق، هم اوست طالب، هم اوست مطلوب

هم اوست خسرو، هم اوست شیرین، هم اوست وامق، هم اوست عذرا

فقیه  ما را ز می  ملامت  مکن خدا را  برو سلامت

که  در حقیقت  گناه  پنهان  ز طاعتی  به   که  آشکارا

چمن طرب خیز ، بهار دل‌کش ، نسیم گل‌بیز شراب بی‌غش

چو هست فرصت بخواه و در کش به‌روی ساقی می‌ی مصفا

به‌جام هستی ، می‌ی الستی، بریز ساقی ز رو‌ی  مستی

ترانه سر کن  چو خوش نشستی به‌ر غم دشمن به کام یغما

چو عشق‌بازی مدار یغما غم از ملامت ز  جور خوبان

چه  بیم دارد ز موج  توفان  کسی  که  باشد غریق دریا۱

 

۱. این بیت در بیشتر نسخه‌ها نیست و امکان الحاقی بودن آن زیاد است.



















۲

صرف كار ناله كردم عمر چندين ساله را

يار يار ديگران شد خاك بر سر ناله را

سبحه از دستم ستد طفلی که از مشکین صلیب

بر میان زنار بندد زاهد صد ساله را

جان شيرين عرضه كردم بر دهان اش لب گزيد

كـ ارمغان كي كس برد تنگي شكر بنگاله را

سبزه سر زد از گل اش در خط شدم از باغبان

گفت آوخ چون کنم خود رواست داغ این لاله را

هان حذر اي مردم از چشم تر من زآن كه من

عاقبت دانم كه طوفاني بود اين ژاله را

راه ما بر بندر صورت فتاد اي كاروان

سخت مي ترسم همي چشمي رسد دنباله را

ساربان بار سفر بر بست و محمل مي رود

لال گردي اي زبان بگشا دراي ناله را

زاهد از ته جرعه ی چشم بتان دم زد ز عشق

سامری افکند خاکی در دهان گوساله را

گفتم اش يغما بماند يا رود بيرون ز بزم

گفت چون وصل اوفتد رخصت بود دلاله را

 

 

۴

نگاه كن كه نريزد دهى چو باده به دستم

فداى چشم تو ساقى به هوش باش كه مستم

كنم مصالحه يك سر به صالحان مى ی كوثر

به شرط آن كه نگيرند اين پياله ز دستم

ز سنگ حادثه تا ساغرم درست بماند

به وجه خير و تصدق هزار توبه شكستم

چنين كه سجده برم بى‏حفاظ پيش جمال ات

به عالمى شده روشن كه آفتاب‏پرستم

كمند زلف بتى گردنم ببست به مويى

چنان كشيد كه زنجير صد علاقه گسستم

ز گريه آخرم اين شد نتيجه در پى زلف اش

كه در ميان دو درياى خون فتاده نشستم

ز قامت اش چو گرفتم قياس روز قيامت

نشست و گفت: قيامت به قامتى است كه هستم

نداشت خاطرم اندیشه یی ز روز قیامت

زمانه داد به دست شب فراق تو دستم

نه شيخ مى‏دهدم توبه و نه پير مغان مى

ز بس كه توبه نمودم ز بس كه توبه شكستم

حرام گشت به يغما بهشت روى تو روزى

كه دل به گندم آدم‏فريب خال تو بستم

 

۵

سینه ام مجمر و عشق آتش و دل چون عود است

این نفس نیست که بر می کشم از دل، دود است

دل ندانم ز خدنگِ که به خون خفت ولی

این قدر هست که مژگانِ تو خون آلود است

خلق و بازارِ جهان، کِش همه سود است و زیان

من و سودای محبّت که زیان اش سود است

مهر از شیونِ من، وضع روش داده زیاد

یا درِ صبحِ شبِ هجرِ تو قیر اندود است

هرکه یغما نگرد زلف و خطِ او گوید:

در برِ دیو سلیمان، ز رهِ داوود است

         
       

بالای صفحه