_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره‌ی ۹۲۵ ـ جمعه ۳۰ آذر ۱۳۹۷

  No. 925 - Friday December 21st 2018

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


حافظ موسوی

دیر است

 

پوسیده بود دلم لابد

که بی‌هوا

پنجره‌ی خانه ،

گوش‌های خودم ،

و دهانِ این چمدان لعنتی را بستم

و دل به دریا زدم

با این کشتی ی فرسوده‌یِ بی‌ناخدا

بی‌مقصد

 

سرزنشم می‌کنید که چه؟!

می‌دانم

اکنون بسیار دیرتر از آن است که بتوانم

آن پسر بچه‌ی احمقِ هجده بیست ساله را

در جزیره یی مرجانی       پیدا کنم

و حالی‌اَش کنم

که این همه انتظار

برای یک پری ی دریایی

که هیچ‌وقت نیامده است، نمی‌آید ،

ابلهانه است

که همین دخترانِ سیاه سوخته

با لباس‌های چرک و موهای شانه نخورده

لااقل گوشت و پوست و استخوانشان

واقعی است

و می‌توانند      از همین دریای نفرین شده، ماهی

و از تو ــ اگر داشتی ــ دلی صید کنند

 

ملوانانِ جوان

از آن سویِ آب‌ها برگشتند

با عطر و آینه و بطری‌های آتشناکشان

دختران جوان را

گرداگردِ سفره‌های یک شبه     رقصاندند

و تو فقط

هق‌هق پریان دریایی را

در آب‌های دور

می‌گریستی

 

دیر است

بسیار دیر

کشتی ها سوت‌هاشان را کشیده‌اند

و آن پسر بچه‌ی احمق

اکنون مردی پنجاه ساله است

که بوی دریا      منقلب اش کرده است:

 

تندیسی ترک‌خورده

با لبخندی تکه‌تکه روی لبان اش

مرده‌ یی که راه می‌رود

ماری تنبل، با گنجشکی گندیده در گلوی اش

زمستانی سیاه

که برف‌های اش روی خودش می‌ریزد

پاییزی کسل‌کننده

که شاهکارهای مختصرش را

در دهانِ تباهی می‌ریزد

سرکوبگری بزدل، بی‌رحم

که گرزش را بر فرقِ خودش می‌کوبد

 

آه ! لعنت به تو

که حرام کردی

زنده گی را

زیبایی را.

 

دیر است

بسیار دیر

و دیگر در این جزیره

هیچ پیامبری

ظهور نخواهد کرد.

 

مهر ۱۳۷۹

شهاب مقربین

اندوه ات مرا سنگ می‌کند

 

به خانه می‌آیم

تو نیستی

اندوه ات مرا سنگ می‌کند

مثل مجسمه می‌ایستم

در آینه نگاه می‌کنم

من نیستم

 

در خیابان باران به من گفته بود

که در خانه چشمان ات هستند

 

در خیابان باران به من گفته بود

که در خانه دلم گرم خواهد شد

 

و لبانم لبان تو را زمزمه خواهند کرد

در خیابان باران به من گفته بود

 

باران در آینه می‌بارد

اندوه ات مرا آب می‌کند

من نیستم.


 

سارا محمدی اردهالی

دو شعر

 

۱

داستان تو

 

هر از چندی نوشتن را رها می‌کنم

به انگشتانم خیره می‌شوم

 

می‌گفتی زنان زیبا آزارت می‌دهند

و هر انگشت من زنی زیباست

که آرامت می‌کند

 

به هر انگشتم که نگاه می‌کنم

یاد زنی زیبا می‌افتم

که از دستش گریزی نداری

 

می‌خندم

و نوشتن داستان تو را از سر می‌گیرم

 

۲

شعر منتشر نشده

 

دستم را

نمی‌توانند بخوانند

 

دست‌های من

شعر منتشر نشده‌ی توست.

 






























       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۹۲۵ ـ جمعه ۳۰ آذر ۱۳۹۷

  No. 925 - Friday December 21st 2018

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی دوازدهم   و سیزدهم قمری  ||||   هژدهم  و نوزدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



وصال شیرازی

میرزا محمّد شفیع وصال شیرازی

 [پایانه‌ی سده‌ی دوازدهم تا سیزدهم قمری / هژدهم تا نوزدهم میلادی]

[ ۱۲۶۲ ـ ۱۱۹۷ قمری / ۱۸۴۶ ـ ۱۷۸۳ میلادی]

 

۱

ایزد آن گونه که می خواست بیاراست تو را

چون نخواهم من ات ای مه؟ که خدا خواست تو را

هرچه کوته نظران اند چنین پندارند

کـ این همه دلبری از چهر دل آراست تو را

روی زیبا همه دارند، چرا دل نبرند ؟

دلبری های تو از معنی ی زیباست تو را

آخر ای کعبه ی مقصود ، یکی رخ بنمای

که ز هر گوشه دو صد مرحله پیماست تو را

غمزه بی باک و نگه کافر و مژگان خون ریز

پی ی قتلم همه اسباب مهیاست تو را

گر من عاشق بی دل ز غم ات جان بدهم

تو که معشوقی و دلدار چه پرواست تو را

با تو چون آینه ما پاک دلان صاف دل ایم

بنگر از آینه ی خویش که پیداست  تو را

نکنی یاد وصال و ز خیال اش نروی

کـ از تو ما را نه فراغی ست که از ماست تو را

 

۲

که تو را دید که پای دل اش از پیش نرفت ؟

یا که آمد به سر کوی تو کـ از خویش نرفت ؟

دست کوشش نکشد دامن مقصود ای دل

ورنه من سعی بسی کردم و از پیش نرفت

ما در این کو به طفیل دگران آمده ایم

ورنه منعم به طلب کاری ی درویش نرفت

مده از طعنه ی اغیار ز کف دامن یار

کـ از در دوست کس از حرف بداندیش نرفت

بوسه جستم ز لب اش ناوک مژگان خوردم

کیست آن کس که عسل جست و در او نیش نرفت

کیش عشاق تو در پیش تو قربان شدن است

من به قربان حریفی که از این کیش نرفت

 

۳

به ترکِ کام تو گفتیم تا برآمد کام

به خویش سهل گرفتیم تا گذشت ایام

هزار دشمن خون‌خوار رام گشت و نگشت

میسّرم که کنم دوستی به حیلت رام

خیال یک دمِ آرام با دل‌آرامی

چنان نشست که برخاست از دلم آرام

عنان به دست هوا داده‌ایم و بی‌خبریم

که تا کجا رود این ناقه‌ی گسسته زمام

یک احتمال نجات است و صد یقین گزند

چو شمع در ره باد است و طفل بر لبِ بام

مدام تکیه ببخشایش این زبان دارد

که غفلت آرد و اندازدت به شربِ مدام

ببند دیده‌ی حرص‌ات که مرغِ زیرک را

ز دانه پیش‌تر افتد نظر به جانب دام

تو را هر آینه آن بِه که فکر خویش کنی

که خوب و زشت و بد و نیک می‌رود ایام

وصال تکیه ببخشایش خدایی کن

و گرنه آن که به کوشش ز دام رست کدام؟



 

۴

داد چشمان تو در کشتن من دست به‌هم

فتنه برخاست چو بنشست دو بد مست به‌هم

هر یک ابروی تو کافی‌ست پی‌ی کشتن من

چه کنم با دو کماندار که پیوست به‌هم

شیخ پیمانه شکن توبه به ما تلقین کرد

آه از این توبه و پیمانه که بشکست به‌هم

عقلم از کار جهان رو به پریشانی داشت

زلف او باز شد و کار مرا بست به‌هم

مرغ دل زیرک و آزادی از این دام محال

که خم گیسوی او بافته چون شست به‌هم

دست بردم که کشم تیر غم‌اش را از دل

تیر دیگر زد و بر دوخت دل و دست به‌هم

هر دو ضد را به فسون جمع توان کرد وصال

غیر آسوده‌گی و عشق که ننشست به‌هم

 

۵

گشتیم خاک و پا ننهادی به روی ما

زین بیش‌تر به باد مده آبروی ما

تن خاک کرد باید و خاک‌اش پیاله ساخت

تا عشق جُرعه‌یی دهدت از سبوی ما

بی‌چاره ما در آرزوی یک نگاهِ نو

بی‌چاره‌تر کسی که بَرَد آرزوی ما

این طُرفه بین که مایه‌ی یک دجله خون شود

این قطره می که بی تو رَوَد در گلوی ما

ناداده غسل توبه دهد شیخ‌مان ز می

وقت است ساقیا که دهی شست و شوی ما

عمر گذشته آب ز جو رفته شده، کجاست

ساقی که بار دیگرش آرد به جوی ما؟

گردیم خاک درگهِ روشن دلی  وصال

کـ او عیب ما چو آینه گوید به روی ما

 

۶

دوش چون گشت جهان از سپهِ زنگ سیاه

از درم آن بت زنگی به در آمد ناگاه

با رُخی غیرت مه لیک به هنگام خسوف

خنده بر لب چو درخشی که جهد ز ابر ِ سیاه

هم‌چو نرگس که به نیمی شکفد در دل شب

چشم افکنده به صد شرم همی کرد نگاه

دو لب‌اش آب خضر کرده نهان در ظلمات

غبغب او ز دل سوخته انباشته چاه

لب چو انگشت ولی نیمه ی انگشت آتش

مو چو سرطان‌ش و لی چون شبِ سرطان کوتاه

چون یکی شب که دو روزش به میان برگیرند

می‌خرامید و ز آصف  دو وشاق اش همراه












         
       

بالای صفحه