_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۹۲۶ ـ جمعه ۷ دی ۱۳۹۷ 

  No. 926 - Friday December 28th 2018

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

   


صمصام کشفی

سرودی تازه می خواهم

 

سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

حافظ

درِ پستو را اگر بگشایی

یا ، نه

دامن همین میز را اگر بالا بزنی

خیل سرهای بریده ببینی

که طبق طبق

نگاه ات می کنند.

 

این نگاه ها از چه این چنین مبهوت مانده اند؟

این چشم ها را با کدام سرمه نگاریده اند؟

و چه در فراخنای نگاه شان بوده

که چنین

نون نگاه و نشنیدن را درهم تنیده اند

 

این نگاه ها،

آیا همانی نیستند که ما سروده ایم؟

و با آب چشم و خون دل

                             آب شان داده‌ایم و

تر و خشکشان کرده‌ایم؟

پس چه شد؟

 

گویا،

در وصف این چشمان مات و درمانده

هر چه سرودیم به گوش نرسیده

زیرا  صدامان 

با جنجال مشت  و هوا

در هم خلیده بوده.

 

حالا دوباره می نگرم

بنگر  تو نیز دوباره،

آشکار و نهان را.

غیر از نگاه ها ی خشکیده در کاسهی سرها،

بر لب نشسته ها و

بر گوش خفته ها را نیز

                             خوب است  بشنویم

 

شاید در این شب سیاه و تف زده

سرودی تازه آید به سراغ مان،  شنیدنی وُ به یاد ماندنی!

 

۲۴ اکتبر ۲۰۱۸


علیشاه مولوی

[ ۱۳۹۲ ـ ۱۳۳۱ خورشیدی / ۲۰۱۴ ـ ۱۹۵۳ میلادی]

دو شعر

 

۱

این نیز بگذرد

 

شلاق می‌زند و

خال‌کوبی روی بازوان را نادیده می‌گیرد

خوب می‌داند

این‌ها یادگار دو انقلاب بزرگ در سرزمین من اند

 این روزها می‌روم میدان آزادی معرکه می‌گیرم

و شما    اگر دوست دارید به دیدنم بیایید

لطفاً       کلاه بر ندارید

کلاه نگذارید

فقط     کلاه بچرخانید

مطمئن باشید زنجیر را پاره خواهم کرد.

علیشاه مولوی

[ ۱۳۹۲ ـ ۱۳۳۱ خورشیدی / ۲۰۱۴ ـ ۱۹۵۳ میلادی]

دو شعر

 

۲

صلح

 

بهارخوانی‌ی قمری ها

بهانه‌ی خوبی است

بیا با هم حرف بزنیم

بیا بزنیم به خیابانی

که

پیاده روهاش

پر از پروانه‌های عاشق است

می‌خواهم آشیانه‌ی او را

لا به لای این همه لانه‌ی فرو ریخته پیدا کنم

بگو چه کنم !؟

می‌ترسم شعر سپیدم

سیاهِ کینه‌ی آدم به کبوتر شود

تا دیر نشده

برای نجات پروانه کاری بکنیم


 

حسنا صدقی

تمنای بی‌هوده

 

تا کی باید اشک بریزم

به پای تندیسی که نام تو برآن است

 

دیگر زنده نیستم،بدون بغض

تو راز این دل بستن کور را به کسی نگو.

 

می دانم همه می دانند!

ردّ پای شیدایی بر جاده ی قلبم به چشم می خورد.

 

بوی عطر بهار نارنج که در کوچه می پیچد

ترانه ی نیاز را گل های سرخ زمزمه می کنند.

 

بهار که می آید

بوی آغوش تو در فضا می پیچد

اقاقی ها بی تاب ات می شوند

هشتی از التهاب نفس های من و تو خالی ست.

 

بیا دزدانه باز به هم چشم بوزیم

کسی چه می داند؟

بیا برویم و انار را از شاخه ی همسایه بچینیم

کسی چه می داند؟

 

باز می رویم پشت علف های هرز باغچه

برای هم قصیده ی عشق می خوانیم.

 

چرا نمی خواهی؟

چرا دیگر با من به مهمانی نرگس ها نمی آیی؟

اینقدر به این زمین لعنتی نچسب

دهان ات بوی خاک می گیرد!

 

چه می شود شبی به دور از پچ پچ های مردم

مرا باز باران خطاب کنی؟


       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۹۲۶ ـ جمعه ۷ دی ۱۳۹۷ 

  No. 926 - Friday December 28th 2018

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی دوازدهم   و سیزدهم قمری  ||||   هژدهم  و نوزدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



فروغى ی بسطامی

ميرزا عباس فروغی‌ی بسطامى

 [۱۲۷۴  ــ ۱۲۱۳  قمری / ۱۸۵۸ ـ ۱۷۹۹ میلادی]

[سده‌ی سیزدهم هجری قمری / نوزدهم میلادی‌]

 

۱

کاش آن صنم آماده شدی جلوه‌گری را  

در پرده نشاندی صنم کاشغری را 

گر جعد تو مویی فکند بر سر آتش  

احضار کند روح هوا فوج پری را 

از منظر خورشید تو گر پرده برافتد  

هر ذره کند دعوی ی صاحب‌نظری را 

هر گه که چو طاوس خرامی عجبی نیست  

گر طوق به گردن فکنی کبک دری را 

تا خط تو بر صفحه‌ی رخسار ندیدم  

واقف نشدم فتنه‌ی دور قمری را 

گر پای نهی از سر رحمت به گلستان  

درهم شکنی رونق گل‌برگ طری را 

چون سرو قباپوش تو در جلوه درآید  

البته پری شیوه کند جامه دری را 

کحال صبا از اثر گرد قدومت  

از نرگس شهلا ببرد بی‌بصری را 

هر کس که دم از حور زند عین قصور است  

گفتن نتوان با تو حدیث دگری را 

پیغام فروغی نرسد بر سر کوی ات  

که آن جا گذری نیست نسیم سحری را 

 

۲

كنون كه صاحب مژگان شوخ و چشم سياهى

نگاه دار دلى را كه برده‏اى به نگاهى

مقيم كوى تو تشويش صبح و شام ندارد

كه در بهشت نه سالى معين است و نه ماهى

چو در حضور تو ايمان و كفر راه ندارد

چه مسجدى چه كُنشتى چه طاعتى چه گناهى

مده به دست سپاه فراق ملك دلم را

به شكر آن‌كه در اقليم حسن بر همه شاهى

بدين‏صفت كه ز هر سو كشيده‏اى صف مژگان

تو يك سوار، توانى زدن به قلب سپاهى

چگونه بر سر آتش سپندوار نسوزم

كه شوق خال تو دارد مرا به حال تباهى

به غير سينه‌ی صد چاك خويش در صف محشر

شهيد عشق نخواهد نه شاهدى نه گواهى

اگر صباح قيامت ببينى آن رخ و قامت

جمال حور نجويى وصال سدره نخواهى

رواست گر همه عمرش به انتظار سرآيد

كسى كه جان به ارادت نداده بر سر راهى

تسلى‌ی دل خود مى‏دهم به ملك محبت

گهى به دانه‌ی اشكى گهى به شعله‌ی آهى

فتاد تابش مهر مهى به جان فروغى

چنان كه برق تجلّى فتد به خرمن كاهى 

۳

فرخنده شکاری که ز پیکان تو افتد

در خون خود از جنبش مژگان تو افتد

داند که چرا چاک زدم جیب صبوری

هر دیده که بر چاک گریبان تو افتد

مرغ دلم از سینه کند قصد پریدن

مرغی ز قفس چون به گلستان تو افتد

هر تن که شود با خبر از فیض شهادت

خواهد که سرش بر سر میدان تو افتد

خون گریه کند غنچه به دامان گلستان

هر گه که به یاد لب خندان تو افتد

تا دید زنخدان و سر زلف تو، دل گفت

نازم سر گویی که به چوگان تو افتد

مجموع نگردد دل صیدی که همه عمر

دربند سر زلف پریشان تو افتد

بر صبح بناگوش منه طره‌ی شب رنگ

بگذار فروغی به شبستان تو افتد

بر پای شود روز جزا محشر دیگر

چون چشم ملایک به شهیدان تو افتد

منزل نکن ای مه به دل گرم فروغی

می‌ترسم از این شعله که بر جان تو افتد

 

۴

نگارم گر به چین با طره‌ی پرچین شود پیدا

ز چین طره‌ی او فتنه‌ها در چین شود پیدا

کی از برج فلک ماهی بدین خوبی شود طالع

کی از صحن چمن سروی بدین تمکین شود پیدا

هر آن دل را که با زلف دل‌آویزش بود الفت

کجا طاقت شود ممکن کجا تسکین شود پیدا

صبا کاش آن مسلسل سنبل مشکین بیافشاند

که از هر حلقه‌اش چندین دل مسکین شود پیدا

شکار خویشتن سازد همه شیران عالم را

گر از صحرای چین آن آهوی مشکین شود پیدا

کجا فرهاد خواهد زنده شد از شورش محشر

مگر شیرین به خاک اش با لب شیرین شود پیدا

من از خاک درش صبح قیامت دم نخواهم زد

که ترسم رخنه‌ها در قصر حورالعین شود پیدا

نشاید توبه کرد از می‌پرستی خاصه در بزمی

که ترک ساده با جام می‌ی رنگین شود پیدا

نخواهد در صف محشر شهیدی خون‌بهای اش را

اگر از آستین آن ساعد سیمین شود پیدا

دلم در سینه می‌لرزد ز چین زلف او آری

کبوتر می‌تپد هر چا پر شاهین شود پیدا

به غیر از روی او زیر عرق هرگز ندیدستم

که خورشید از میان خوشه‌ی پروین شود پیدا

چنان گفتم غزل در خوبی ی رعنا غزال خود

که گر بر سنگ بسرایم از آن تحسین شود پیدا

فروغی از دعای پادشه فارغ نباید شد

دعا کن کـ از لب روح الامین آمین شود پیدا

         
       

بالای صفحه